ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧٥ - رسيدن خبر شهادت مسلم به آن حضرت
حسين ٧ ببود تا آنكه كشته شد.
و عبد اللَّه بن سليمان و منذر بن مشمعل كه هر دو از طائفه بنى اسد بودند روايت كنند و گويند:
چون ما حج بجاى آورديم اندوهى نداشتيم جز اينكه در راه بحسين ٧ برسيم و بنگريم سرانجام كارش بكجا ميكشد، پس بسوى كوفه براه افتاديم و شتران خود را بشتاب ميرانديم تا در منزل زرود (كه نام جايى است) بآن حضرت رسيديم، و چون نزديك باو شديم مردى را از اهل كوفه ديديم (كه مىآيد و) چون حسين ٧ را ديدار كرد راه خود را كج كرد و حسين ٧ ايستاد گويا ميخواست او را ببيند و (چون ديد آن مرد راه را كج كرد) رهايش كرده براه افتاد، ما نيز بدنبال آن حضرت براه افتاديم، پس يكى از ما گفت: نزد اين مرد برويم از (اوضاع و احوال كوفه از) او بپرسيم زيرا خبر كوفه نزد اوست ما بسوى آن مرد رفته تا باو رسيده گفتيم: «السّلام عليك» گفت: «و عليكم» بدو گفتيم: اى مرد از چه قبيلهاى هستى؟ گفت: از قبيله بنى اسد بود گفتيم: ما نيز از بنى اسد هستيم تو كيستى؟ گفت من بكر بن فلان هستم، ما نيز نسب خود را براى او بيان داشتيم (و پس از اينكه همديگر را شناختيم) باو گفتيم: ما را از مردمى كه پشت سر گذاشتى آگاه كن؟ گفت: آرى من از كوفه بيرون نيامدم تا مسلم بن عقيل و هانى بن عروة كشته شدند، و آن دو را ديدم كه پاهاشان را گرفته و در بازار ميكشيدند،
[رسيدن خبر شهادت مسلم به آن حضرت]
پس ما برگشتيم تا بحسين ٧ رسيديم و با او براه افتاديم تا شامگاهى بمنزل ثعلبية فرود آمد هنگامى كه فرود آمد ما بنزد آن حضرت آمده بر او سلام كرديم، پاسخ سلام ما را داد، ما باو عرضكرديم: خدايت رحم كند همانا نزد ما خبرى است كه اگر بخواهى آشكارا آن را براى تو بگوئيم، و اگر خواهى پنهانى