ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٧٣ - گرفتارى قيس بن مسهر صيداوى فرستاده آن حضرت و ملحق شدن زهير به آن حضرت و جريانات ديگر
حسين ٧ از منزل حاجز براه افتاد و بسوى كوفه مىآمد تا رسيد بآبى از آبهائى كه در آن بيابان بود در آنجا عبد اللَّه بن مطيع عدوى را ديد كه در كنار آن آب فرود آمده، چون حسين ٧ را ديد بنزد آن حضرت رفت و گفت: پدر و مادرم بقربانت اى پسر رسول خدا چه چيز تو را بدين سرزمين كشانده و حضرت را گرفته از اسب فرود آورد- حسين ٧ فرمود: چنانچه ميدانى معاويه از اين جهان رخت بربست، پس مردم عراق بمن نوشتند و مرا بسوى خويش خواندند، عبد اللَّه بن مطيع عرضكرد: اى فرزند رسول خدا خدا را بياد تو مىآورم از اينكه حريم اسلام بسبب تو پاره شود، ترا بخدا سوگند دهم در باب حرمت قريش، ترا بخدا سوگند دهم در باره حرمت عرب، بخدا سوگند اگر آنچه در دست بنى اميه است (از خلافت) بخواهى هر آينه تو را ميكشند، و اگر ترا كشتند پس از تو هرگز از ديگرى چشم ترس نخواهند داشت، بخدا سوگند اين حرمت اسلام است كه پاره شود، و حرمت قريش و حرمت عرب است پس اين كار را مكن و بكوفه مرو، و خود را در برابر جنگ بنى اميه قرار مده حسين ٧ سخن او را نپذيرفت جز اينكه بهمان راه برود از آن سو عبيد اللَّه بن زياد دستور داد راه واقصه (كه نام جايى است در راه مكه) تا شام و تا راه بصره همه را ببندند و نگذارند كسى از اين راهها بيرون رود يا درآيد، و حسين ٧ براه خويش ميرفت و خبر از جايى نداشت تا بعربها برخورد از ايشان پرسيد (چه خبر؟) گفتند: نه بخدا ما خبرى نداريم جز اينكه (راهها را بر ما بستهاند) نمىتوانيم بيرون رويم و نه بجائى درآئيم، پس حضرت براه خود ادامه داد.
و حديثكنندگان گروهى از قبيله فزاره و بجيلة گويند: ما بهمراه زهير بن قين بجلى بوديم آنگاه كه از مكه بيرون آمديم، و با قافله حسين ٧ هم سفر بوديم (و هم چنان كه او با همراهانش بسوى كوفه ميرفت ما