ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣١٩ - باب(٣٣) در ذكر شمه از مناقب حضرت عسكرى
گفتم، او گفت: من نميدانم در اين باره چه بگويم، من هر چه فكر كردم حيفم آمد و دلم راضى نشد آن را بفروشم تا شب شد، چون نماز عشا را خواندم تيمارگر اسب آمده گفت: مولاى من! اسبت مرد! من غمناك شدم و دانستم مقصود آن حضرت از آن سخن اين پيش آمد بوده، چند روز گذشت و من خدمت آن حضرت رفتم و در دل با خود ميگفتم: كاش بجاى آن يك چهار پائى (و مركبى) بمن ميداد، همين كه نشستم پيش از آنكه چيزى بگويم فرمود: آرى جاى آن را بتو خواهيم داد، اى غلام آن يابوى قرمز مرا باو بده سپس فرمود: اين بهتر از اسب تو است، پشتش هموارتر و عمرش درازتر است.
١٤- و از احمد بن محمد روايت كند كه گفت: مهدى عباسى دست بكشتار مواليان ترك و وابستگان خود زد من نامه بحضرت عسكرى نوشتم كه: سپاس خداى را كه او را از ما بخود سرگرم كرد، زيرا من شنيده بودم شما را تهديد كرده و گفته است: من ايشان را از روى زمين بر ميدارم، حضرت عسكرى بمن نوشت: اين سخن عمرش را كوتاهتر كرد، از امروز پنج روز بشما و روز ششم پس از خوارى و ذلتى كه باو برسد كشته خواهد شد، و چنان شد كه فرمود.
١٥- و از محمد بن اسماعيل ... روايت كند كه گفت: هنگامى كه حضرت عسكرى را بزندان انداختند عباسيان بنزد صالح بن وصيف (كه حضرت در خانه او زندانى بود) رفته باو گفتند: بر او سختگيرى كن و گشايش بر او مده! صالح گفت: چه كنم با او؟! من دو مرد از بدترين كسانى كه دسترسى