ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٢٤ - باب(١٧) در بيان شمهاى از فضائل و مناقب و خصال پسنديده آن بزرگوار كه بدان وسيله برتريش بر ديگران آشكار شد
حسن بن محمد بن يحيى (بسند خود) از محمد بن عبد اللَّه بكرى حديث كند كه گفت: وارد مدينه شدم و ميخواستم پولى در مدينه قرض كنم، ولى دستم بجائى بند نشده درمانده شدم، پيش خود گفتم:
خوبست پيش موسى بن جعفر عليهما السّلام بروم و گرفتارى خود را باو بگويم، پس بقريه نقمى (كه در اطراف مدينه بود) و آن حضرت مزرعهاى در آنجا داشت رفتم، حضرت پيش من آمده و غلامى همراهش بود كه در دست او غربالى بود و در ميان آن غربال تكههاى گوشت كباب كرده بود، و چيز ديگر جز آن نبود، پس آن جناب از آن خورد و من نيز با او خوردم سپس از حال من پرسش كرد، من سرگذشت خويش را براى آن جناب بيان كردم، حضرت داخل خانه شده و پس از اندك زمانى بيرون آمده بغلام خود فرمود: از اينجا برو، سپس دست خود را دراز كرده كيسه بمن داد كه در آن سيصد دينار پول بود آنگاه برخاسته رفت، من نيز برخاسته سوار مركب خود شده باز گشتم.
و نيز حسن بن محمد (بسند خود) روايت كرده كه مردى بود در مدينه از اولاد عمر بن خطاب و حضرت موسى بن جعفر عليهما السّلام را مىآزرد و هر گاه آن حضرت را ميديد باو دشنام ميداد و بعلى ٧ ناسزا ميگفت، روزى برخى از ياران و همنشينان آن حضرت عرضكردند: اجازه فرمائيد ما اين مرد تبهكار بد زبان را بكشيم؟ حضرت بسختى با اين كار مخالفت كرد و آنان را از انجام اين عمل بازداشت، و حال آن مرد را پرسيد؟ بآن جناب عرض كردند: جايى در اطراف مدينه بكشت و زرع مشغول است، حضرت سوار شده بمزرعه آن مرد آمد و هم چنان كه سوار الاغش بود وارد كشت و زرع او شد، آن مرد فرياد زد: كشت و زرع