ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١١ - باب(١) احوال حضرت امام حسن مجتبى
ببدى متعرض هيچ يك از ايشان نشود، و هر كدام از ايشان حقى دارد حقش را باو برسانند، معاويه همه اين شرائط را پذيرفت و پيمان بر انجام آنها بست و سوگند ياد كرد كه بآنها وفا كند، و چون روى اين شرائط صلح بپايان رفت معاويه بسمت كوفه براه افتاد تا بنخيله (كه در نزديكى كوفه است) رسيد و چون آن روز جمعه بود نماز جمعه را هنگام ظهر با مردم خواند و خطبه براى آنان ايراد كرد و در خطبهاش چنين گفت: همانا بخدا من با شما جنگ نكردم كه شما نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، و نه براى اينكه حج بجا آوريد، و يا زكاة بدهيد، زيرا آنها را بجا خواهيد آورد، ولى من با شما جنگ كردم تا بر شما امير شده حكومت كنم، و با اينكه شما آن را ناخوش داشتيد خداوند آن را بمن داد، آگاه باشيد كه من حسن ٧ را بچيزهائى آرزومند كرده و وعدههائى باو دادم ولى همه آنها را زير پا نهم و بهيچ يك از آنها وفا نخواهم كرد، پس از آنجا برفت تا بكوفه در آمد و چند روزى در آنجا ماند و چون كار بيعت مردم كوفه با او بپايان رسيد بمنبر بالا رفت و براى مردم خطبه خواند و نام امير المؤمنين ٧ را بر زبان جارى ساخته و بآن حضرت و (فرزندش) حسن عليهما السّلام دشنام و ناسزا گفت، حسن و حسين عليهما السّلام در آنجا حضور داشتند، حسين برخاست كه پاسخش دهد، حسن ٧ دست او را گرفته بنشاند و خود برخاست و فرمود: اى آنكه على را ببدى ياد كردى، منم حسن و پدرم على است، توئى معاويه و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند ميباشد، جد من رسول خدا و جد تو حرب است، مادر مادر من خديجه است و مادر مادر تو فتيله است، پس خدا لعنت كند از ما آن كس كه نامش پليدتر، و حسب و نسبش پستتر، و سابقهاش بدتر، و كفر و نفاقش پيشتر بوده است،