ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٧٦ - داستان قوم لوط
ناشناس تشخيص داد و از آنها هراسى در دلش افتاد.
جبرئيل كه چنين ديد عمامه از چهره برگرفت و ابراهيم او را به جاى آورد و گفت: تو همويى؟ جبرئيل گفت: آرى. در اين وقت ساره همسر ابراهيم از پيش آنها گذشت و جبرئيل او را به آمدن اسحاق بشارت داد و از پى اسحاق هم به يعقوب نويدش داد. در اين هنگام ساره همان سخنى را كه خداوند عزّ و جلّ از او نقل كرده [هود/ ٧٢] گفت، و آنها هم همان پاسخى را بدو دادند كه در قرآن [هود/ ٧٣] آمده. ابراهيم به آنها گفت: براى چه آمدهايد؟ فرشتگان گفتند: براى نابود كردن قوم لوط آمدهايم. ابراهيم گفت: اگر در ميان آنها صد مؤمن يافت شود باز هم آنها را نابود خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر پنجاه نفر باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر سى تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر بيست تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير. ابراهيم گفت: اگر ده تن باشند چه؟ جبرئيل گفت: خير، ابراهيم گفت: اگر پنج تن باشند چه؟ جبرئيل گفت:
خير. ابراهيم گفت: اگر يك تن باشد چه؟ جبرئيل گفت: خير. در اين هنگام ابراهيم گفت:
لوط كه در ميان آنهاست؟ فرشتگان در پاسخ گفتند: ما بدان كس كه در ميان آنهاست داناتريم. ما او و خاندانش را رهايى بخشيم مگر زنش را كه از ماندگان است. آنها سپس رفتند.
ابو محمّد حسن عسكرى گفته است: براى اين سخن مقصودى نمىدانم مگر آنكه ابراهيم مىخواسته آنها را از نابودى برهاند، و اين همان سخن پروردگار است كه فرمود:
... يُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ[١].
پس فرشتگان نزد لوط آمدند در حالى كه او در كشتزار خود در نزديكى شهر بود.
فرشتگان همان طور كه عمامه بر سر داشتند بر آن حضرت درود فرستادند. لوط كه آنها را در آن وضع و شكل نيكو و عمامهها و جامههاى سفيد ديد به منزلش دعوتشان كرد و آنها نيز پذيرفتند. لوط جلو افتاد و آنها در پى او به راه افتادند. لوط در بين راه از اينكه ايشان را
[١]« با ما در باره قوم لوط مجادله مىكرد»( سوره هود/ آيه ٧٤).