ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٧٧ - داستان قوم لوط
به منزلش خوانده بود پشيمان شد و با خود گفت: عجب كارى كردم! اينان را به ميان قوم خود مىبردم كه بخوبى مىشناسمشان، لذا بديشان روى كرد و گفت: جز اين نيست كه شما به سوى بدترين خلق خدا مىرويد. جبرئيل [پيشتر] گفته بود: ما در عذاب اين مردم شتاب نخواهيم كرد تا لوط سه بار به بدى آنها گواهى دهد. در اين هنگام جبرئيل گفت:
اين يك بار. سپس لوط به راه افتاد و اندكى از مسافت را كه پيمود دوباره بديشان رو كرد و گفت: همانا كه شما به سوى بدترين مردم خدا مىرويد. جبرئيل گفت: اين دو بار. لوط به راه افتاد و چون به دروازه شهر رسيد گفت: براستى كه شما به سوى بدترين خلايق خدا روانيد. جبرئيل گفت: اين هم سه بار.
سپس لوط وارد شهر شد و فرشتگان هم همراه او وارد شدند. زن لوط كه آنها را زيبا يافت بر بام خانه رفت و فرياد زد ولى قوم لوط صداى او را نشنيدند، لذا بر بام، دودى بر پا كرد. و چون مردم، دود را ديدند رو به درب خانه لوط دويدند، و در اين هنگام زن لوط پايين آمد و گفت: نزد لوط مردمى هستند كه من هرگز از آنها زيباتر نديدهام. آن مردم به سوى درب خانه آمدند تا به خانه درآيند. چون لوط آنها را ديد به سوى آنها رفت و گفت:
اى جماعت! تقواى خدا در پيش گيريد و مرا در باره ميهمانانم رسوا نكنيد. آيا در ميان شما خردمندى يافت نمىشود؟ لوط به آنها گفت: اينان دختران منند كه براى شما پاكيزهترند. لوط آنها را دعوت كرد كه به طريقى شرعى دفع شهوت كنند. آنها در پاسخ گفتند: تو خود مىدانى كه ما را در دختران تو حقّى و رغبتى نيست و تو مىدانى كه ما چه مقصودى داريم. لوط گفت: اى كاش من در برابر شما توانايى داشتم و يا از پشتيبانى استوار برخوردار مىبودم. جبرئيل گفت: كاش مىدانست اكنون چه نيرويى دارد. قوم بر درب خانه فزونى گرفتند تا [بزور] به خانه او ريختند. جبرئيل فرياد زد: بگذار وارد شوند. چون آنها وارد خانه شدند جبرئيل انگشت خود را به سوى آنها فرود آورد و بينايى از آنها سلب شد. و اين همان سخن پروردگار است كه فرمود: .. فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ ...[١].
[١]« ديدههاشان را كور كرديم»( سوره قمر/ آيه ٣٧).