ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٢٨ - ادامه داستان قوم صالح عليه السلام در قرآن
مؤمنان و كفار را ديدم كه در آنجا پاس مىدادند. چون حذيفه به سوى مأموريت خود روان شد پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با آواز بلند اين دعا را به درگاه الهى خواند: اى دادرس گرفتاران و اى پاسخگويان بيچارگان! همّ و غمّ مرا برطرف گردان كه وضع من و اصحاب مرا مىبينى.
جبرئيل فرود آمد و عرض كرد: يا رسول اللَّه! همانا خداوند والانام سخن تو و دعايت را شنيد و اجابت كرد و از هراس دشمنت رهاند. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر دو زانو نشست و دو دستش را گشود و ديده به آسمان دوخت و سپس گفت: سپاس و سپاس از براى رحمت تو بر من و بر اصحاب من.
سپس پيامبر فرمود: همانا خداوند عزّ و جلّ از آسمان دنيا بادى براى آنها برانگيخت كه سنگريزه داشت و بادى نيز از آسمان چهارم كه در آن تكههاى سنگ بود. حذيفه مىگويد:
من به سوى آن قوم بيرون رفتم و آتشى را كه افروخته بودند ديدم و لشكر اول خداوند كه بادى بود با سنگريزه بر آنها يورش آورد، و هيچ آتشى از آنها را واننهاد جز اينكه آن را از هم پاشاند و هيچ چادرى را وانگذاشت مگر اينكه از جا كند و به دور افكند و همه نيزههاى آنها را پرتاب كرد تا جايى كه در برابر سنگ ريزهها كه باد به سر و روى آنها مىزد سپر بر سركشيدند و ما آواز كوفته شدن سنگ ريزهها را كه بر سپرها مىخورد مىشنيديم.
حذيفه در ميان دو تن از مشركان و در حلقه آنان نشست و ابليس به صورت يكى از سران مشركان درآمد و گفت: اى مردم! شما در آستان اين مرد جادوگر دروغگو درآمدهايد. آگاه باشيد كه كار از دست شما بيرون نرود و فرصت همچنان باقى است و امسال سال توقف در اين جا نيست كه حيوانات سمدار و بىسم همگى هلاك شدهاند، پس به مكه بازگرديد و هر يك از شما همنشين خويش را بيابد [تا بيگانهاى براى جاسوسى ميان شما راه نيابد]. حذيفه مىگويد: من به سمت راست خود نگاه كردم و با دستم به او زدم و گفتم: تو كيستى؟ گفت: معاويه، و به آن كه سمت چپم بود گفتم: تو كيستى؟ گفت: سهيل بن عمرو. حذيفه گفت: در اين هنگام بود كه لشكر بزرگ خدا رسيد و ابو سفيان برخاست و بر مركب سوار شد و در ميان قريش فرياد كرد: الفرار، الفرار، و طلحه ازدى گفت: محمّد براى شما شرّى افزود، پس سوار بر مركب خويش شد و در