ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٤٢٢ - داستان هجرت حضرت ابراهيم عليه السلام
ابراهيم گله و مال خود را برداشت و به سبب غيرتى كه براى ساره داشت تابوتى [صندوقى] براى او ساخت و او را در ميان آن نهاد و چند قفل بر آن زد. ابراهيم رفت تا از محدوده حكومت نمرود بيرون شد، و به قلمرو سرزمين مردى قبطى رسيد كه «عراره» ناميده مىشد. و چون به گمركچى آن برخورد، گمركچى سر راه او را گرفت تا يك دهم آنچه را دارد گمرك بردارد، و چون گمركچى به تابوت رسيد كه نهانگاه ساره بود گفت: در تابوت را بگشاييد تا آنچه را در آن است ده يك كنيم. ابراهيم گفت: آن را پر از نقره و طلا حساب كن و ده يك از آن را بستان، و من آن را باز نكنم. گمركچى گفت: ناگزير بايد باز شود، و ابراهيم را به گشودن در صندوق واداشت. چون ساره از ميان صندوق پديدار شد و موصوف به حسن و جمال بود گمركچى گفت: اين زن با تو چه نسبتى دارد؟ ابراهيم گفت: اين زن همسر و دختر خاله من است. گمركچى گفت: چرا او را پنهان ساختهاى؟
ابراهيم گفت: نمىخواستم كسى او را ببيند. گمركچى گفت: من نمىگذارم تو از اين جا بروى تا وضع تو و اين بانو را به آگاهى پادشاه برسانم.
امام عليه السّلام فرمود: گمركچى پيكى فرستاد و به پادشاه گزارش داد. پادشاه از پيش خود پيكى فرستاد تا صندوق ساره را نزد او برند. آنها براى بردن صندوق آمدند. ابراهيم فرمود: من تا جان در بدن دارم از او جدا نشوم. اين را هم به آگاهى پادشاه رساندند و او پاسخ داد كه خود ابراهيم را هم با آن صندوق بياورند. ابراهيم را با صندوق و هر چه داشت همه را بردند تا نزد پادشاه رسانيدند.
پادشاه به ابراهيم گفت: اين صندوق را باز كن. ابراهيم گفت: اى پادشاه! همسر و خالهزاده من در ميان آن است، و من هر چه دارم در ازاى او به تو مىدهم. پادشاه بزور ابراهيم را واداشت تا درب آن را بگشايد. ابراهيم درب آن را گشود، و تا چشم پادشاه به چهره ساره افتاد نتوانست خويشتن دارى كند و سفاهتش بر خردش چيره شد و به سوى ساره دست برد. ابراهيم توان ديدن اين وضع را نداشت و روى خود از آنها بتافت و گفت:
بار خدايا! دست او را از همسر و دختر خاله من كوتاه كن. دعاى ابراهيم اجابت شد و دست او خشك گشت و نه به ساره رسيد نه توانست به سوى خود برگرداند. پادشاه