ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٤٦ - داستان اسلام ابوذر رضى الله عنه
تكرار مىكردند و مىگفتند: اى سعد! تويى مايه اميد كه دو گيسويت روى شانهات ريخته و دشمنت مطرود و رانده است.
[٤٥٦] زكرياى نقّاض مىگويد: از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود: مردم پس از رحلت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چونان همانهايى شدند كه پارهاى از هارون و جمعى از گوساله پيروى مىكردند، و همانا ابو بكر مردم را [به سوى خويش] فرا مىخواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد، و عمر نيز مردم را [به سوى خويش] فرا خواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد، و عثمان مردم را [به سوى خويش] خواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد و تا هنگام ظهور دجّال كسى نيست كه مردم را به سوى خويش فراخواند مگر آنكه پارهاى پيرو پيدا كند، و هر كس درفش گمراهى برافرازد صاحبش جز طاغوت نخواهد بود.
داستان اسلام ابو ذر رضى اللَّه عنه
[٤٥٧] مردى از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: آيا جريان مسلمان شدن ابو ذر و سلمان را براى شما نگويم؟ آن مرد [از سر بىادبى] گفت: اسلام سلمان را كه مىدانيم اما بگو ابو ذر چگونه اسلام آورد. امام عليه السّلام فرمود: ابو ذر در درّه سرّ، گوسفند مىچرانيد كه گرگى از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله برد، ابو ذر با چوبدستى خود گرگ را راند، پس آن گرگ از سمت چپ بيامد و ابو ذر دوباره او را راند و سپس به آن گرگ گفت: من گرگى پليدتر و بدتر از تو نديدهام. در اين هنگام گرگ به سخن آمد و گفت: بخدا سوگند بدتر از من مردم مكّه هستند كه خداى عزّ و جلّ پيامبرى به سوى آنها فرستاد و آنها او را تكذيب كردند و ناسزايش گفتند. اين سخن در گوش ابو ذر نشست و به همسرش گفت:
خورجين و مشك آب و عصاى مرا بياور و سپس با پاى پياده به سوى مكّه روانه شد تا از صحت خبرى كه گرگ داده بود يقين حاصل كند. او همچنان ره سپرد تا در وقت گرما به مكّه وارد شد. و چون خسته و كوفته شده بود با تشنگى سر چاه زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت و به جاى آب شير بيرون آمد. او با خود گفت: بخدا سوگند اين جريان مرا بدان چه گرگ گفته راهنمايى مىكند و مىفهماند كه آنچه در پى آن آمدهام حق است.