ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٤٣٧ - داستان مرد عابد و گدا
بود كه از رزق و روزى بىبهره بود و به چيزى روى نمىآورد كه بهرهاى از آن نصيبش گردد. زنى داشت كه خرجى او را مىپرداخت تا اينكه نزد آن زن نيز مالى نماند، و روزى رسيد كه هر دو گرسنه ماندند. آن زن رفت و يك دوك از پنبه رشته بدو داد و به او گفت:
جز اين چيزى ندارم، اين را بفروش و چيزى بخر تا بخوريم. آن مرد دوك نخ را برداشت و براى فروش به بازار برد. بازار را تعطيل يافت و خريدارها بساط خود را برچيده و رفته بودند. با خود گفت: خوب است كنار آب بروم. وضويى بگيرم و قدرى آب به سر و صورتم بزنم و بازگردم. در اين انديشه بود كه كنار دريا آمد. در آن جا ماهيگيرى را ديد كه تور خود را به دريا انداخته و ماهى گرفته بود و جز يك ماهى گنديده در آن نمانده بود كه پس از چند روز، نزد او سست و گنديده شده بود. عابد بدو گفت: اين ماهى را به من بفروش و من در عوض، اين دوك نخ را به تو مىدهم تا براى تور خود از آن بهره برى.
ماهيگير پذيرفت و عابد ماهى را ستاند و دوك را تحويل او داد. او ماهى را به خانه آورد و جريان را به آگاهى زنش رساند. زن آن ماهى را گرفت كه آمادهاش كند. همين كه شكمش را دريد درّ گرانبهايى در شكمش يافت، شوهرش را خبر كرد و آن درّ را به او نشان داد. عابد آن درّ را برداشت و به بازار برد و به بيست هزار درهم فروخت و به خانه برگشت و پولها را در منزل نهاد. در اين هنگام گدايى به درب خانه آمد و درب را كوبيد و گفت: اى اهل خانه! خدا شما را رحمت كند، به اين مسكين بينوا هم صدقهاى بدهيد.
مرد عابد به سائل گفت: به درون خانه بيا. سائل وارد خانه شد و عابد بدو گفت: يكى از اين دو كيسه را بردار. سائل يكى را برداشت و رفت. زنش گفت: سبحان اللَّه، اينك كه ما توانگرشدهايم نيمى از ثروتمان رفت. طولى نكشيد كه سائل بازگشت و درب را زد، مرد عابد گفت: بفرماييد. سائل وارد شد و كيسه را به جاى خود نهاد و گفت: بخور كه گواراى تو باد، براستى من فرشتهاى از فرشتگان پروردگار تو بودم و پروردگارت اراده كرده بود كه تو را بيازمايد پس تو را مرد سپاسگزارى يافت، و از نزد عابد رفت.