ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٢٧ - ادامه داستان قوم صالح عليه السلام در قرآن
حضور شيطان در جنگ بدر
[٤١٩] زراره از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: ابليس در روز بدر مسلمانان را در نگاه كافران، اندك و كافران را در نگاه مسلمانان، فراوان جلوه مىداد، پس جبرئيل به او يورش برد و او از جبرئيل مىگريخت در حالى كه مىگفت: اى جبرئيل! من مهلت دارم، من مهلت دارم تا آنكه به دريا افتاد. زراره مىگويد: من به امام باقر عليه السّلام عرض كردم: اگر مهلت داشت از چه مىترسيد؟ حضرت فرمود: از اينكه بعضى از اعضاى او را قطع كند.
داستانى از جنگ احزاب
[٤٢٠] از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در جنگ احزاب در شبى تاريك و سرد روى تلّى كه اينك مسجد فتح روى آن بنا شده ايستاد و فرمود: چه كسى به سوى مشركان مىرود و از ايشان براى ما خبر مىآورد و در برابر، بهشت پاداش مىگيرد؟ هيچ كس از جا برنخاست. حضرت براى بار دوم اين سخن را باز گفت و كسى برنخاست. در اين هنگام امام صادق عليه السّلام دست خود را تكان داد و فرمود: اين جماعت چه مىخواستند آيا در جستجوى بهتر از بهشت بودند؟ سپس رسول خدا [به كسى كه در آن نزديكى بود] فرمود: كيستى؟ گفت: حذيفهام. فرمود: سخن مرا مىشنوى و پاسخ نمىدهى آيا در گورى؟ حذيفه از ميان برخاست و گفت: خدا مرا قربانت گرداند سرما و سختى مرا از پاسخ دادن به شما بازداشت. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: هم اينك به سوى آنها مىروى و سخنشان را مىشنوى و خبر آنها را براى من مىآورى. پس چون او رفت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: بار خدايا! او را از پيش رو و از پشت سر و از سمت راست و چپ حفظش كن تا آن گاه كه به سوى ما بازش گردانى. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به او سفارش كرد و فرمود: اى حذيفه! مبادا تا وقتى كه نزد من بر مىگردى كار تازهاى بكنى.
حذيفه شمشير و كمان و سپر خود را برداشت و به راه افتاد. حذيفه مىگويد: من به راه افتادم و ديگر هيچ گونه احساس سختى و سرما نداشتم. از راه خندق گذشتم و هر دو دسته