ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٠٨ - ادامه داستان قوم صالح عليه السلام در قرآن
نيستم كه پندارى در يك شب تا بيت المقدس رفتم و برگشتم.
داستان اضطراب ابو بكر در غار ثور
[٣٧٧] امام صادق عليه السّلام فرمود: از پدرم امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود: پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در غار ثور رو به ابو بكر كرد و فرمود: آرام گير كه خدا با ماست. و اين در حالى بود كه وجود ابو بكر را لرزه فرا گرفته بود و آرامى نداشت، و چون پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حال او را بديد فرمود: مىخواهى من اصحاب خود را از انصار مدينه همان طور كه در مجالس خود نشسته و با هم سخن مىگويند به تو نشان دهم و نيز جعفر و همراهان او را كه در دريا شناورى مىكنند به تو نشان دهم؟ ابو بكر گفت: آرى، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دستى بر چهره ابو بكر كشيد و ابو بكر ديد كه انصار نشستهاند و با يك ديگر سخن مىگويند و مشاهده كرد كه جعفر و همراهانش در دريا شنا مىكردند، پس در همان لحظه به دل ابو بكر گذر كرد كه پيامبر افسونگر است.
داستان خروج پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از غار
[٣٧٨] معاوية بن عمار از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود: آن هنگامى كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از غار بيرون شد و روى به سوى مدينه آورد قريش جايزهاى برابر با صد شتر براى كسى تعيين كرده بود كه آن حضرت را دستگير كند. سراقة بن مالك بن جعشم يكى از كسانى بود كه در پى پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رفته بود تا حضرت را بيابد و دستگيرش كند. او به حضرت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسيد. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه او را ديد گفت: بار خدايا هر گونه كه مىخواهى شرّ سراقه را از من دور كن. در اين هنگام چهار دست و پاى اسب سراقه در زمين فرو شد و سراقه پاى خويش را از ركاب بيرون كرد و به سوى پيامبر دويد و گفت: اى محمد! من مىدانم كه دست و پاى اسب من از دعاى تو به زمين فرو شد، پس از خدا بخواه تا اسب من را آزاد كند و بجان خودم سوگند اگر خيرى از من به تو نرسد شرّى به تو نخواهد رسيد. پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دعا كرد و خداى عزّ و جلّ اسب او را آزاد كرد، ولى سراقه دوباره