ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٢٣٥ - ادامه داستان قوم صالح عليه السلام در قرآن
و ناميمون بود، نزد آنها آمد و براى او مزدى مقرّر كردند، و چون آن مادّه شتر به سوى آب رفت تا در نوبت خود از آن آب بنوشد. آن را رها كرد تا آبش را نوشيد و خواست بازگردد كه او بر سر راه آن در كمين شد و با شمشير ضربتى بدو زد ولى كارگر نيفتاد و ضربت ديگرى بدو نواخت كه اين شتر را بكشت. شتر به پهلو به روى زمين افتاد و كره آن گريخت تا بالاى آن كوه رسيد و سه بار به سوى آسمان شيون كرد، و قوم صالح بر سر آن شتر ريختند و كسى از ايشان نماند مگر آنكه در زدن ضربتى به او شركت جست. آنها گوشت شتر را ميان خود تقسيم كردند و خرد و كلانى در ميان آنها نماند مگر اينكه از آن گوشت خورد.
صالح چون اين بديد به سوى ايشان آمد و گفت: اى جماعت! چه چيز شما را به اين كار واداشت؟ آيا خدايتان را عصيان كرديد؟ پس از سوى خداوند تبارك و تعالى بدو وحى رسيد كه: اى صالح! همانا قوم تو طغيان كردند و ناقهاى را كشتند كه من چونان حجّتى، براى آنان فرستاده بودم و آن نه تنها بر ايشان زيانى نداشت كه بيشترين سود را داشت، پس به ايشان بگو: من سه روز بر ايشان عذاب فرستم، اگر توبه كردند و بازگشتند من توبه آنها را بپذيرم و عذاب از آنها بگردانم، و اگر توبه نكنند و باز نگردند در روز سوم عذاب خود بر آنها فرو فرستم.
صالح نزد ايشان آمد و گفت: اى جماعت! من فرستاده خدا هستم به سوى شما، او به شما مىگويد: اگر توبه كرديد و بازگشتيد، و مغفرت طلبيديد من شما را ببخشم و توبهتان بپذيرم. چون اين سخن بديشان گفت، آنها بيشتر سركشى و پليدى در پيش گرفتند و گفتند: اى صالح! اگر راست مىگويى هر چه را مىگويى و وعده مىدهى به سر ما آر.
صالح به آنها گفت: اى جماعت! شما فردا را صبح خواهيد كرد در حالى كه چهرهاى زرد خواهيد داشت و در روز بعد، چهرهاى سرخ و در روز دگر، چهرهاى سياه. چون روز نخست رسيد صبح كردند در حالى كه چهرهاى زرد داشتند و نزد يك ديگر مىرفتند و مىگفتند: آنچه صالح گفت به سر شما آمد. سركشان ايشان گفتند: سخن صالح را نخواهيم شنيد و نخواهيم پذيرفت اگر چه بسى سترگ باشد. چون روز دوم رسيد صبح