ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٨٣
آن ولايتى را هم كه هر كدام از أئمّه عليهم السّلام در هنگام فوت به ديگرى سپردهاند، همان ولايت كلّيّه است كه تمام علوم از آن سرچشمه مىگيرد؛ و با وجود چنين معنائى، ديگر إمام عليه السّلام محتاج سؤال كردنِ يك يك از جزئيّات مسائل و موضوعات از پدر خود نمىباشد. بلكه إمام عليه السّلام او را به مصادر تشريع و محلّ نزول قرآن و مَهْبِط وحى به رسول خدا صلّى الله عليه و آله رهبرى نموده، وى را به آن عالَم ميرساند و آن عالم را در دسترس او قرار مىدهد؛ بدينگونه كه نفس او نيز بر آن عالم هيمنه و سيطره پيدا مىكند، و تمامى حقائق بدون ذرّهاى اشتباه و خلاف برايش منكشف مىشود.
بنابراين، هيچ تفاوتى نيست بين اينكه إمام عليه السّلام حكمى را در موضوع خاصّى به فرزند خود بازگو كند، يا اينكه او را به آن عالم كلّى رهبرى كند تا اينكه خود فرزند، حكم را در آن واقعه بيان كند. لهذاست كه مىبينيد: در بسيارى از روايات، خود أئمّه عليهم السّلام در بعضى از مسائل مردم را به فرزندان خود إرجاع مىدادند، و وقتى فرزندان آنها پاسخ را بيان مىكردند مورد تعجّب مردم واقع مىشدند و مىگفتند: شما خود مىگوئيد: اين مسأله را از پدرتان نشنيدهايد؛ پس چگونه حكم را با اين خصوصيّت روشن و پاكيزگى بيان مىكنيد؟!
درباره حضرت إمام زمان عجَّل اللهُ تعالَى فرجَه الشّريف داريم: آن حضرت چهار ساله بودند كه به مقام إمامت رسيدند. و درباره حضرت إمام محمّد تقىّ عليه السّلام داريم: نه ساله يا هفت ساله بودند كه از آن حضرت مسائل بسيار زيادى روايت شده است. و در مورد حضرت صادق عليه السّلام داريم: در طفوليّت مسائل را بيان مىكردند؛ با اينكه حضرت باقر عليه السّلام جزئيّات مسائل را به ايشان نگفته بودند.
پس اينها همه از اين قبيل است كه: وقتى آن أصل و ريشه و حقيقت قرآن