ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٢٥٠
غالب دول عالم معتقد به همين حرفند كه: هر كسى كه در يك محدوده خاكى زندگى مىكند أهل آن كشور محسوب مىشود، حال هر عقيدهاى ميخواهد داشته باشد) اين هم غلط است و با مذاق و ممشاى إسلام در دو جهت متعاكس و متضادّ قرار دارد.
إسلام مىگويد: عنوان خاك قيمت ندارد؛ بلكه عقيده قيمت دارد كه به خاك- بالتّبع- ارزش مىبخشد. بنابراين فلسفه، همه آن أفرادى كه داخل در محدوده حكومت إسلامى زندگى مىكنند (از جهتى كه در آن خاك زندگى مىكنند) اگر داراى حقوق معنوى و سياسى واحد و مساوى باشند، ظلم است.
مسلمانى كه إسلام را پذيرفته و با جان و مال و ناموس خود در راه إسلام فداكارى مىنمايد، مرزدارى و جهاد مىكند و براى إعلاى كلمة إسلام إيثار و از خود گذشتگى دارد، و به إسلام و حكومت إسلامى عشق مىورزد و جاناً و مالًا در ارتقاء دولت إسلام مىكوشد، نمىشود آنرا با يك نفر از أقلّيّت كليمى يا مسيحى يا زرتشتى كه به هيچيك از اين مبانى معتقد نيست، بلكه قلباً خواهان شكست إسلام است تا كليميّت و نصرانيّت و زرتشتيّت روى كار آيد (و چه بسا در باطن هم كارهائى انجام بدهد) من جميع الجهات داراى حكم و حقوق واحد بحساب آورد.
عليهذا، بر حاكم إسلام كه ولىّ فقيه است لازم است كه حدود مشخصّة بين مسلمانان و أهل ذمّه را حفظ كند، و طبق قانون قرآن و سنّت رسول خدا كه مفصّلًا در كتب فقهيّه آمده است، حقّ هر كس از آنها را به ذو الحقّ بدهد. اختلاط و امتزاج در حقوق نشود؛ و تساوى در حقوق هم (به بيانى كه گذشت) نباشد
. وَ الْعَدْلُ إعْطآءُ كُلِّ ذى حَقٍّ حَقَّهُ، لا إعْطآءُ الْحَقِّ الْواحِدِ الْمُساوى لِجَميعِ الافْرادِ عَلَى السَّواء.
اللَهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ ءَالِ مُحَمَّد