راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٩٧
مدير: راستش من نمىدانم ماجرا چيست؟ از اين بازىها هم سر در نمىآورم. فقط مىدانم ماريا زن خوبى بود. خوب درس مىگفت، وقتى كه آن شوهر بيچاره اش تصادف كرده بود، فقط يك بار رفتم خانهشان به عيادتش، و ديگر بعد از مرگ شوهرش خبرى ازش ندارم.
ژانت: خوب به اين مىگويند دوست خوب! تازه وقتى آدم تنها شد و از تب و تاب افتاد و بىرفيق شد، ديگر سراغش را نمىگيرند. وا! چه نوبرى هستند اين آدمهاى مدرن بىعاطفه!
مدير: خانم ببخشيد، مثل اينكه داريم بدهكار مىشويم.
صداى زنگ خانه ژانت به صدا در مىآيد و ژانت با مدير خداحافظى مىكند و به طرف در مىرود.
روز داخل اطاق هتل
صداى زنگ تلفن اتاق اميلى و آندره را به خود متوجه مىكند.
اميلى تلفن را برمىدارد از آن طرف: سلام، مادام بنيوش؟
اميلى: سلام. بفرمائيد! خودم هستم.
ناشناس: از وزارت علوم تماس مىگيرم، درخواست شما براى دعوت به همكارى و حضور در كلاس اساتيد دانشگاهها، مورد تصويب واقع شد.
مىتوانيد نامه مربوطه را از اداره بينالملل وزارتخانه، همين امروز دريافت كنيد.
اميلى: متشكرم مىتوانم بپرسم با همه موافقت شد يا با بعضىها؟
ناشناس: ظاهراً با همه موافقت شد. مشكلى وجود ندارد كه استثناء شوند. اگر امرى نيست مرخص مىشوم.
اميلى: مرسى، متشكرم.