راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٧٧
ميهمانىتان، هميشه هم بحث داريد.
همسر احمدى با طعنه مىگويد: خوب وقتى شاگرد قديم، استاد بشود، بايد پيش استاد عرض اندام بكند ديگر، مگر نه؟
يزدانپناه: نه بابا، اين خودش از همان موقع استاد بود. اينها نسلى بودند كه مخاطب امام بودند، زبانش را مىفهميدند؛ بيخود نيست الآن اينطور آزار مىشوند. ما خوب نفهميديمشان. اينها هم مثل امام رازآلودند.
احمدى: نگاهى از سر تعجب مىكند و لبخندى مىزند و مىگويد:
بماند ولى بچههاى خودمان هم سئوال زياد دارند. كارهاى بعضى از آقايان باعث شده كه جوانان خودمان حرف حق را هم سخت بپذيرند، شايد حرفهاى ما در اروپا منتشر و آنجا ترجمه بشود و برگردد آنوقت تحويلش بگيرن مثل كتاب «انديشه سياسى اسلام معاصر» از استاد عنايت، چون هميشه مرغ همسايه غاز است.
دفتر گروه علوم سياسى
دكتر احمدى به ساعت خود نگاه مىكند ساعت ٢٠ دقيقه به ده را نشان مىدهد. با كيفدستىاش از تاكسى پياده مىشود و آرام با خود مىگويد:
كلاس اين ساعت هميشه هم جدى است و هم زنده.
بعد وارد گروه مىشود به همكارانش سلامى مىدهد. منشى گروه خانمى است محجوب از جا برمىخيزد و يادداشتى را به وى نشان مىدهد.
استاد! ظاهراً امروز براى شما ملاقاتى ترتيب داده شده و شايد هم حضور در كلاس باشد.
احمدى مىپرسد: ملاقات! چه ملاقاتى؟ حضور در كلاس، ديگر چه صيغهاىست؟