راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٦٠
پخش مىشود.
ياد ايامى كه در گلشن مقامى داشتم
ميان لاله و گل آشيانى داشتم
گرد آن سرو چمن چرخيدهام پروانهوار
يزدانپناه جذب صحنههاى كليپ مىشود، ولى با خود مىگويد: اى بابا! اين پروانه هم كه جز فرياد غربت چيز ديگرى سوغات نمىآورد.
ولى دلش مىگيرد و به تماشا مىنشيند، صحنه دو دوستى كه با هم به جبهه اعزام مىشوند و بعدها يكى استاد مىشود و ديگرى به شهادت مىرسد، براى او تداعىكننده گذشته است.
عمليات در يك منطقه جنگى و در شرايطى سخت جريان دارد. او در سنين جوانى با دوستى، پشت خاكريز در حال تيراندازى هستند. دوستش احمدى (جوانى نوزده ساله) فرياد مىزند:
احمدى: يزدانپناه! تو برو، من مىمانم!
يزدانپناه: نه، اينجا وضعيت خطرناك است، با هم مىمانيم!
صداى گلولههاى توپ، مداوم به گوش مىرسد.
(در حين درگيرى) احمدى: مهندس مىشنوى صداى گلولههاى توپ را، چقدر گوشخراشاند.
يزدانپناه: بله، چطور مگر!
احمدى: اين صداى توپ فرانسوى است تازهگىها به صدام دادهاند.
يزدانپناه: ميراژش را كه مىدانستم، مال اين خوشگل مامانىها بود، البته مدلهاى مختلف آن. هواپيمايى شيك مافوق صوت و فوقمدرن براى يك دولت متجاوز و آدمكش تمامعيار.