راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١١٥
احمدى در سالن آرام آرام در حال آمدن است. ژوزف با ويلچر خود وارد محوطه دانشكده مىشود.
احمدى كه در معرض سئوالات و احوالپرسى دانشجويان قرار مىگيرد، حركتش كند مىشود.
ژوزف با ويلچر به سرعت مىرسد و آرام جلوى پاى احمدى ترمز كرده و مىگويد: استاد! سلام، مواظب باش زير گرفته نشوى!
احمدى: سلام! ما را كه خيلى وقت است زير گرفتهاند پهلوان، به قول معروف ما زمينخورده شمائيم آقا! فوت هم بكنى ما از دست رفتيم تا چه رسد كه با ويلچر بزنى!
ژوزف: نه ديگر نشد استاد شرمنده نكن!
احمدى: ژوزف جان حال و روزت چطوره؟
ژوزف: هيچى استاد، امروز توى كوچه چپ كردم. جالب اينكه هر كسى چپ مىكند، دست و پا مىزند، من فقط دست مىزدم! من مىزدم اما پا نمىزد. چند تا از بچهها كه آمدند به من كمك كردند با حالتى خاص گفتند: برادر! شما در كدام عمليات مجروح شديد؟ گفتم: عمليات سيزده آبان. طفلىها فكر كردند مسخرهشان مىكنم!
احمدى: بابا! عمليات سيزده آبان، باعث عزل نخست وزير شد. شريف امامى را بركنار كرد و به جايش ژنرال ازهارى را آورد.
ژوزف: ولى استاد باد توى پوستمان نكن ديگر! قبل از ما خيلىهاى ديگر رفتن به ميدان و باعث لق شدن جاى اين نگونبخت شدند، سيزده آبان بهانه نهايى شكست بود.
احمدى: به اين مىگويند تواضع سياسى يك غير سياستمدار، يك فداكار، ولى