راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٢٥١
آگاه مىكردند، بيدار مىكردند، روشن مىكردند.»
اميلى، آندره و فرانسوا با همديگر به همراه يك راننده سوار يك ماشين مىشوند و به يكى از پاركهاى اطراف تهران مىروند.
فرانسوا: اميلى! كارهايت به جايى رسيد؟
اميلى: بله پدر! به زودى ممكن است كه بتوانيم برگرديم.
فرانسوا: شنيدم با ماريا و ژوزف آشنايى خوبى به هم زدى.
اميلى: نه چندان خوب! چطور مگر پدر؟
فرانسوا: متوجه هيچ نكته بخصوصى نشدى؟
اميلى: نه پدر! چه چيزى؟
فرانسوا: ژوزف زبان فرانسه را خوب مىداند مگر نه؟
اميلى: ها! بله.
فرانسوا: اسم فاميل او چيست؟ مىدانى؟
اميلى: نمىدانم شبيه اسم ما بينش. ژوزف بينش!
فرانسوا: به اسم بينوش شباهت ندارد؟
اميلى: ولى پدر بينش يك اصطلاح ايرانى است، يعنى آگاهى، دانستن. ولى پدر، چه ربطى دارد يك خانم ايرانى اسم فاميل پسرش بينش است يا بينوش، چه تناسبى دارد؟ در ثانى شما چى گفتيد؟ خوب نگرفتم.
آندره پا درميانى كرد. ببينيد خانم، موضوع از اين قرار مىتوانه باشد كه پدر شما در گذشته در ايران ازدواج ديگرى داشته و فرزندى، حالا اين امكان ندارد؟
اميلى: با اضطراب خوب! خوب! ممكن است!
آندره: احتمال ندارد اين خانم ماريا همان همسر اول ايشان باشد.
اميلى: و ژوزف برادر من؟