راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٥٩
جان جوانهاى مردم افتادهاند و از مدرسه و دانشگاه و مسجد و بازار مردم را جمع مىكنند و مىبرند شكنجه مىكنند. آن هم چه شكنجههايى! آنوقت با يك قرارداد و پرداخت كلان شاه به شما، شما نيز همه چيز را ناديده مىگيريد برايش در دنيا هورا مىكشيد.
ماريا آهى كشيد.
ماريا: فرانسوا! خبر خوبى برايت ندارم. هر چند فكر كنم خوشحال خواهى شد.
فرانسوا: چى شده ماريا؟
ماريا از جيب ديگرش، برگه آزمايش را بيرون مىآورد، ولى مىگويد: سعى كن ژوزف از اين قضيه فعلًا بويى نبرد.
فرانسوا با شادى فرياد مىزند: عاليه عاليه ماريا! بهتر از اين نمىشد!
اشك غم در چشم ماريا مىدرخشد و فرانسوا با نگاه در چشم ماريا به زمان خودش در منزل پاريس برمىگردد در حالى كه اشك از چشمانش جارى است.
درون خانه يزدانپناه (نيمهشب)
مهندس يزدانپناه در حال نوشتن تحقيقاتش، احساس خستگى شديدى مىكند. از جا برخاسته، يك ليوان چاى براى خود مىآورد. در حال آوردن چاى چشمش به بسته اهدايى دكتر پروانه مىخورد كه يك بسته گز و چند لوحفشرده فيلمهايى مثل رنگ خدا و موسيقىهاى سنتى ايران است.
يكى يكى لوحهاى فشرده را آزمايش مىكند. لوح موسيقى را كه مىگذارد احساس مىكند تلفنش زنگ مىخورد، تا به سمت تلفن مىرود قطع مىشود، با خود مىگويد:
اين وقت شب چه كسى بود زنگ زد، نكند از ايران باشند؟
صداى موسيقى بلند مىشود، آواز شجريان با كليپ يادآورى دوست شهيد