راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٦٩
را تدبير نيست».
زن: باز سر پيرى، ياد ضربالمثلهاى ايرانى افتادهاى، من كه خوشم نمىآيد.
فرانسوا: ولى من مثل كنتگوبينو به ايرانىها علاقه دارم، هر چند از علايق نژادى گوبينو خوشم نمىآيد. ولى به نظرم، ايران سرزمين جالبى است. اگر بدانى فضاى سال ١٩٧٨- ٧٩ تهران، مثل فضاى پاريس سال ١٧٨٩ بود. اين را لوموند هم در ٣١ اكتبر ١٩٧٨ نوشته بود.
زن: ولى بعد از مدتى مثل عناصر نامطلوب، عذر همه ما را خواستند كه هِرّى! چرا آمدى؟
فرانسوا: تو چرا هميشه نصفه خالى ليوان را مىبينى؟ خوب اين محصول اختلافات متقابل بوده، دورهاش گذشته به قول ايرانىها فاتحه! تمام شد. حالا بس كن و يك قهوه بيار تا در نبود بچهها، به ما بد نگذرد!
زن با عصبانيت از اتاق خارج مىشود و در را محكم پشت سر خود مىبندد و فرانسوا كمى از جا تكان مىخورد.
تلفن خانه فرانسوا به صدا در مىآيد و فرانسوا گوشى را بر مىدارد.
اميلى: سلام پدر!
فرانسوا: چطورى دخترم؟ چه مىكنيد؟
اميلى: پدر آندره مقدمات را فراهم كرده است، به زودى عازم سفر هستيم، خيلى دوست داشتيم شما هم باشيد.
فرانسوا: اگر نياز به كمك داريد، دوستان قديمى من در تهران هستند، تلفن و نشانى آنها را دارم.
اميلى: نه پدر! اتفاقاً يزدانپناه هم مىخواهد برگردد، با دانشگاه هم هماهنگى كرده.
***