راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٥٦
ژوزف: مشكوك مىزنى مادر؟
ماريا: نه بابا، چيزى نيست!
ژوزف: خوب پس چى؟
ماريا: ولش كن حالا! يك چيزى گفتم!
كلاس درس احمدى
كلاس با حضور دانشجويان شكل مىگيرد.
اين بار آندره، و اميلى نيز قبل از آمدن احمدى به كلاس مىآيند. بعد از آمدن آنها ژوزف نيز به كلاس مىآيد.
عباسى يكى از دانشجويان، خطاب به چند دانشجو:
بچهها توجه كنيد. امروز لازم است كه سئوالات جدىترى بپرسيم كه استاد از قبل برنامهريزى نكرده باشد.
عطايى: نكند مىخواهى امروز حال استاد را بگيرى؟
عباسى: نه! فقط نمىخواهم بحثها كليشهاى باشد. هميشه هم توى چهارچوبههاى تئوريك كه اينها خودشان بريدهاند و دوختهاند و مىآيند براى ما بيان مىكنند.
خانم علوى: خوب اگر مىخواهيد اينطور باشد، بهتر كه كمى هماهنگ باشيم.
عطايى: ولى مواظب باشيد پيش اين غريبهها، آبروى استاد را نبريد.
علوى: خوب اگر سئوالات جدىتر باشد، موضوع براى اينها جالبتر خواهد بود.
ژوزف: من به نظرم اگر راجع به دو مقوله شكنجه و پديده حاميان رژيم پهلوى در آن دوره بپرسيم، بد نيست! بالاخره آنها هم جايگاه و پايگاهى داشتند.
عباسى: خوب استاد خواهد گفت كه در دوره رژيم پهلوى شكنجه مىكردند،