راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٠٢
حالى است كه نمىتواند خود را جمع كند و به علت خلوتى كوچه، كسى هم او را نمىبيند. دقايقى سعى مىكند خود را جمع و جور كند، اما نمىتواند لباسها و دستهايش كثيف شده است و از همه بدتر چشم به نانى دارد كه داخل آب جوى افتاده است.
پس از چند دقيقه تلاش، دو نفر عابر جوان، متوجه ويلچر واژگون شده مىشوند و به سرعت خود را مىرسانند.
ژوزف را جابجا مىكنند، جوانكى با دستمال، صورت و دستش را پاك مى كند، جوانك اصرار دارد او را برساند اما او نمىپذيرد. جوانك كمى با او همراهى مى كند و مىپرسد: برادر در كدام عمليات مجروح شديد؟
ژوزف با شوخى: عمليات سيزده آبان ...
جوانك: عمليات سيزده آبان؟ ما را گرفتى؟!
ژوزف برمىگردد نگاهى مىكند و مىگويد: انتظار داشتى در خرمشهر يا فتحالمبين مجروح شدهباشم، من مجروح عمليات سيزده آبانم ديگر!
دوست همراه وى مىگويد: بيا بريم. اولًا عمليات سيزده آبان نداريم، اگه منظورت تسخير سفارت آمريكاست در سيزده آبان كه گلوله شليك نشد، آقا ما را سر كار گذاشتهاى؟ دانشجوها رفتند سفارت را گرفتند، مجروحشان كجا بود كه تو باشى؟
ژوزف آهى كشيد و گفت: باشد عزيزم! بماند تقصير شما نيست، چون كه ما در ايران هر چى داريم سيزدهآبانچى هستند، اما سيزده آبان واقعى را به دنبالش نيستند، بدبختانه تقصير آنهايى است كه اين همه سر سيزده آبان دعوا مىكنند. يكى مىگويد سيزده آبان مال من است و بعد مىشود نماينده و چه و چه، آن يكى هم مىگويد سيزده آبان مال من است و من خون دادم، حالا ميراث مىخواهم.