راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٤٩
در حالى كه هنوز در ازدواج مرد ديگرى است؛ چيزى كه حتى در غرب و در لاقيدترين جوامع و افراد بىبندوبار چندان معمول نيست. اشرف آنها را عادى مىداند، لذا نقلشان مىكند. موضوع قاچاق مواد مخدر و دلالىها و غيره طورى است كه دانستن آن جز حرمان و كدورت براى آدم- از اينكه چه كسانى را آمريكا و غرب بر ما حاكم كرده بودند- در بر ندارد. و جالب اينكه دستگاه پليسى و امنيتى و قضايى كشور نيز وظيفه داشته باشند همه كثافتكاريهاى او و ديگران را پوشش بدهند. و دستگاههاى پليسى و امنيتى غرب هم در اروپا و آمريكا، اين وظيفه را براى خانم و امثال خانم با كمال احترامات بهجا آورند. حالا چنين آدمى ادعا بكند كه انقلاب در ايران، كار آمريكا است كه البته سوء سياست آمريكا و ترس آمريكا از قدرت ايران را عامل مىداند. البته قبول دارم همين ادعاى اشرف در داخل نيز، مدعيانى پيدا كرده كه بر حسب اتفاق عناوين علمى هم دارند و آمريكايىها هم برايشان خيلى هورا مىكشند.
يزدانپناه با چشمك به آندره مىگويد: تا اينها گرم گفتگو هستند، ما به كلهپاچه برسيم كه اگر سرد بشود از دهن مىافتد. بعد خطاب به احمدى مىگويد:
يزدانپناه: خوب بابا! بگو بابام تب كرد و مرد خلاص! كلهپاچه را بچسب كه سرد شد!
احمدى: ها! خوب اين لقمه را تو گذاشتى توى كاسه من، بعد مىگويى بگو تب كرد و مرد؟
آندره: قصه «تب كرد و مرد» چيه؟
احمدى: هيچى دو تا دوست بودند؛ سر يك كاسه غذاى مشترك نشستند؛ باباهاى هر دو مرده بودند؛ اولى رفيقش را به حرف گرفت كه باباش چطورى مرده، او هم شروع كرد به توضيح دادن، يكدفعه متوجه شد سر سفره كلاه سرش رفته،