راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٩٦
سلام چه طورى ژانت خانم.
بَه! خانم مدير چه شد يادى از ما بازنشستهها كرديد؟ جزء نوادر وقايع دنياى مدرن است خانم.
مدير: ژانت خانم، دست به بارت هميشه خوب بوده، كم نمىآورى.
ژانت: خوب راست مىگويى، من الآن آش بار گذاشتم، فت و فراوان.
مدير: حرف ندارى خانم، حتماً باز هم از آن آشهايى كه در مدرسه مى پختى؟
ژانت: خوب اين بار براى همسايهها.
مدير: بگذريم، سوالى داشتم، اين ماريا خانم را چه جورى مىشود پيدا كرد؟
ژانت: پس بهخاطر ماريا آمدهاى سراغ من، نه براى خودم!
مدير: يا مريم مقدس! به دادم برس از زبان اين خانم! نمىشود حال دوستان قديمى را پرسيد!
ژانت: نه ناتاشا، جان من فيلم بازى نكن! راستش را بگو، ماريا را براى چى مىخواهى، براى تدريس ...
مدير: اگر يك چيزى بگويم، فوراً به خودش خبر نمىدهى؟!
ژانت: چى؟
مدير: يك آقاى خبرنگارى از فرانسه آمده، از مدرسه فيلمبردارى كرد و گزارش تهيه كرد، آخر سراغ ماريا را از من گرفت، خيلى عز و جز مىكرد كه برايش پيدا كنم.
ژانت: خوب حتماً شيرينى خوبى هم خواهد داد؟
مدير: اوه تو چه قدر ذهنت خراب است، هميشه قسمت پليسى قضيه را مىبينى.
ژانت: نه خانم من ذهنم خراب نيست، فرانسوى جماعت بيخود نمىآيد دوره بگردد، اسم و نشانى كسى را بخواهد.