راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٧٤
دختر يزدانپناه بعد از باز كردن در به وسيله آيفون مىگويد: بابا! فكر كن كى اومده؟
يزدانپناه: دايىحسين از شمال آمده؟
دختر يزدانپناه: نه بابا! دوستتان آقاى احمدى كه به داداش ماموريت دادى تا پيدايش بكند.
يزدان پناه: احمدى؟!
دختر يزدانپناه: بله بابا!
يزدانپناه با سرعت به استقبال احمدى مىرود كه به همراه همسرش با شيرينى و دسته گل وارد شده.
بعد از احوالپرسى معمول، احمدى به همسرش چشمكى مىزند. و در حالى كه همسر يزدانپناه حاضر است.
احمدى: راستى مهندس! اين مادام كه از فرانسه آوردى را بردى آن خانه ديگرى كه خريده بودى؟ ناقلا! زنگزده پرسيده كه قواعد قانونى ازدواج يك ايرانى و فرانسوى چطور است؟ در گذشته مقرراتش چه طور بوده، البته حاجخانم، من به ايشان آموزش ندادم ها!
يزدانپناه: خوب، البته خيلى خوب هم توضيح دادى.
احمدى: ببين آقا را! يادش رفته كه اقرار كرده كه خبرهايى بوده!
يزدانپناه: ولى نه براى خودم، قصهاش بماند براى بعد!
احمدى: خوب، ما آمادهايم تا قصه را بشنويم.
يزدانپناه: هديه و كتاب و لوازم منزل براى همه هديه آوردهام، براى جنابعالى هم يك مادام محقق سياسى به اضافه شوهرشان آن هم از نوع خبرنگارش!
احمدى: شانس ما را ببين. خدا اينجور رفقا را براى ما نگه دارد!