راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٤١
آغوشش خوابيده؛ همسرش از آشپزخانه مىگويد: تلفن را بردار!
احمدى: نمىتوانم، فاطمه بغلم خوابيده.
زن در حالى كه با عجله به طرف تلفن مىرود، نگاهى به دخترك مىكند و مىگويد: عجب دختر خودشيرينى!
احمدى: گفت مىخواهم صداى قلبت را بشنوم و بشمارم و در حال شمارش خوابش برد.
زن جواب تلفن را مىدهد، يزدانپناه است.
يزدانپناه: حاجخانم سلام، آقاى دكتر هستند؟
زن: سلام، بله تشريف دارند، گوشى! زن گوشى را به احمدى مىدهد.
احمدى (با صدايى آهسته): سلام، مهندس چطورى؟
يزدانپناه: چه خبر، حالت چطوره؟
هيچى اين دخترم مثل كوچولوها عادت دارد با صداى ضربان قلب من بخوابد، ضربان قلب مرا مىشمرد، بعد مىخوابش مىبرد. بعد با اشاره به خانمش مىگويد: خانم فاطمه را بردار!
بعد نفس راحتى مىكشد.
يزدانپناه: با اين دختردوستى خدا مىداند چطورى سر از ميدان مين و جنگ در مىآورى؟
احمدى: آقا را ببين! اولًا آن عيال بيچاره شما، دوره نامزدىاش هميشه از اين زندان به آن زندان مىرفت، تازه بعد از انقلاب قرار شد مثل آدمها زندگى بكنى، از اين جبهه به آن جبهه ...، تازه آقا ميان كومله در دولهتو هم بوده!
راستى اين چهار پسر و دخترت كدومشان تا سه ماهگى بابا را ديدند؟
يزدانپناه: ماشاا ... حرف كم نمىآورى.