راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٣٠
فرانسوا: نه دخترم! نمىدانى آدم كه به سن من مىرسد اين ميل طبيعى اوست. ديگر پدر بودن لطف ندارد، آدم دوست دارد بچه بچهاش را ببيند!
آندره: پدر! اميدوارم زياد منتظر نشويد.
پيرمرد آهى مىكشد. نگاهى به دور دستها مىكند. دلش به شور مىافتد و همزمان صداى رعد و برق شنيده مىشود و بارش باران آغاز مىشود؛ پيرمرد در خود فرو مىرود و غمى عميق او را فرا مىگيرد. آرام با خودش مىگويد؛ شايد سالها قبل شده باشم!
مادام كه تا اينجا ساكت بوده، به طعنه مىگويد:
«فرانسوا مدتى است خيلى اسير خودش شده، به بچهها خيلى اظهار علاقه مىكند شبها كابوس مىبيند. حتى سرپيرى پسر طلب مىكند. در خواب پسرم! پسرم! مىگويد.
پيرمرد از اين طعنه ناراحت مىشود به راه مىافتد و با ناراحتى به اتاقش مىرود و در اطاق را محكم، پشت سرش مىبندد و با صداى بلند مىگويد: ديگر نمىتوانم. نمىتوانم.
اطاق خلوت اميلى و آندره
اميلى: آندره فكر مىكنى مشكل پدر چيه؟
آندره: نمىدانم شايد عذاب وجدان ناشى از ...
اميلى: يعنى يك رسوايى، ولى پدر در دوره فعاليت سياسى، آدم خوشنامى بود، مشكل مالى هم نداشت.
آندره: ولى به نظر مىرسد پدر شما بيشتر مشكل اخلاقى دارد و اين بيشتر وقتى صحبت از گذشته و يا فرزند پيش مىآيد، نمود پيدا مىكند.
اميلى: يعنى يك خرابكارى اخلاقى و حالا عذاب وجدان؟!