راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٠٠
ماريا با اندوهى عميق به گذشته برمىگردد.
آندره و اميلى در دبيرستان
زنگ مدرسه دخترانه به صدا در مىآيد. آندره و اميلى پشت در ايستادهاند. مدير مدرسه پس از اطلاع از اينكه آندره به مدرسه آمده به استقبال مىآيد.
مدير مدرسه: سلام موسيو آندره!
آندره: سلام ايشان هم اميلى همسرم.
مدير با اميلى دست مىدهد و تشكر مىكند و مىگويد:
آراكليان هستم. ناتاشا آراكليان.
اميلى: خوشوقتم.
مدير: موسيوآندره، من آن خانم معلم را توانستم رديابى كنم، يكى از همكاران امروز به منزلش رفته بود. طفلى خيلى درهم و شكسته بود، خاصه اينكه پسرش هم وضع خوبى نداره.
اميلى كه تا اينجا بىاطلاع نگه داشته شده بود مىپرسد:
اميلى: چى شده آندره، موضوع چيست؟
آندره: هيچى يك خانم مسيحى است كه در حوادث سال ١٩٧٨- ٧٩ فعال بوده، قرار است كه با او مصاحبهاى بكنيم، نظرت چيست؟
اميلى: عجب، عالىست، چرا تا حالا چيزى نگفتى!
آندره: مىخواستم غافلگيرت كنم و سپس رو به مدير كرده مىگويد:
آندره: خوب خانم مدير، حالا آدرس او كجاست؟ چطور مىشود ايشان را ديد؟
مدير: خوب اجازه بدهيد من با ژانت خانم و خودش هماهنگ بكنم بعد نشانى خانه را به شما بدهم.