راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٢٨١
نمىدانم چه وقت مىخواهيد پا بر روى منافع نابهجا بگذاريد و به كشف حقيقت برسيد. حقيقتى كه قدرتمندانه از زير درخت سيبى در كشور شما برخاست و نيرومندانه و با هدف خدمت به اين مردم، همه آن آسايش را رها كرد و به آغوش اين ملت بازگشت. پيرمردى كه در يك صبح سرد زمستانى، دلهاى مردم اين كشور از نور وجودش گرم شد.
احمدى: ژوزف جان! فراموش نكن فرانسوا به هر حال پدر است پدر.
ژوزف به طرف فرانسوا مىرود، با او دست مىدهد، او را در آغوش مىگيرد و اما لحظاتى بعد چرخهاى ويلچر به حركت در مىآيند و او به طرف قبور شهداء و گلزار آنها مىرود و فرانسوا پشت سر او حركت مىكند.
ژوزف در ميان كاجهاى كوتاه، چشم در چشم خورشيد، در كنار قبور شهداء، آرامآرام به انديشهاى عميق فرو مىرود. مردان زنجير گسسته، جوانان غرقه در خون، مادران به عزا نشسته، عروسان منتظر، دختران نوازش نشده و پسرانى كه غمزده سر بر زانوى مادران گذاشتهاند ... از ذهن او عبور مىكنند. اما او ناگهان چشمش به دماوند مىافتد. به ستيغ سپيدش، به عمر طولانى و بلند كشورش، به تلاشهاى شبانهروزى مردانش، به ساختن و ساختن با دست خويش، به ايستادگى با قدرت خويش، و به قدرت فرياد در برابر هر ستمى. قدرتى براى ساختن و ايستادن و انديشيدن، قدرتى كه پيرمرد زير درخت سيب آن را در وجود تكتك آنها به يادگار گذاشت و خود خورشيد ماندگار دوران شد.