راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٧٤
متعجب مىشود.
ژوزف: مثل اينكه ما با اين آقا و خانم، از قبل آشنا بودهايم و نمىدانستيم.
آندره اينبار دوستانهتر سراغ ژوزف مىرود.
آندره: آه! اميلى اين دوستمان را توى دانشگاه ديدهايم، كلاس دكتر احمدى.
اميلى: آنجا خيلى توجه نداشتم، خداى من چه شده، چرا شما به اين وضع افتادهايد؟
او به خاطر مشاهده وضع ژوزف بهشدت مضطرب مىشود و بىاختيار شروع به لمس پاهايش مىكند.
بعد آرام به ماريا نگاه مىكند و مىگويد: ببخشيد! نمىدانم چرا دلم يكدفعه ريخت! احساس عجيبى به من دست داد. بعد آرام در چشمهاى ژوزف نگاه مىكند، نگاه عميقى كه از شباهت او به پدرش و خودش سرشار از تعجب است و آرام مىگويد: خداى من!
ماريا همگى را به نوشيدن چاى دعوت مىكند.
آندره از ژوزف مىپرسد: آندره چه شده كه شما به اين وضع افتاديد؟
ژوزف لبخندى زد و گفت: براى اينكه مىخواستيم جلوى غارتگرى آنور آبىهاى بشردوست! را بگيريم، خوب خورديم به تختهسنگ، اين نتيجه ايستادن در برابر جريان آب است.
اميلى با التماس: مىتوانم خواهش كنم صريحتر صحبت كنيد. البته اگر مايل باشيد؟
ژوزف: اوج درگيرىهاى انقلاب بود، من هم سن زيادى نداشتم، ولى جزء دانش آموزانى بودم كه در تظاهراتهاى مختلف شركت مىكردم. البته بچههاى زيادى را ديدم كه گلوله خوردند و كشته شدند، ولى آن روز سيزده آبان بود كه