راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٦٨
اسناد و اوراق خود را به هم ريخته است كه مورد اعتراض همسرش واقع مىشود.
زن: چه شده مرد؟ دنبال نقشه گنج مىگردى؟ زندگى را به هم ريختى!
فرانسوا: تو چرا اين قدر كمحوصلهاى؟ دنبال چند نشانى مىگردم، براى اميلى كه وقتى رفت ايران، كسى باشد كه او را راهنمائى بكند.
زن: اوه! آنجا آنقدر آدم هست! تازه با آن شوهر هفتخطش. خودش هم كه كم وروجكى نيست كه نياز به دوستان پير و پاتال تو داشته باشد.
پيرمرد با نوميدى به زنش نگاه مىكند.
فرانسوا: نشد كه بگذارى كارى را پيش ببرم. نمىدانم من كمحوصله شدهام يا تو دارى غرغرو مىشوى. شايد هم هر دو!
زن: ببين! من نمىدانم چه مرضى است كه مثل خوره به جانت افتاده، مثل اينكه دوباره هوس ايران كردى!
فرانسوا: آرام مىگويد، كاشكى فقط هوس ايران بود.
زن: با آن وضعى كه در سالهاى جنگ، آنجا داشتيم، دوباره مىخواهى به ايران برگردى!
فرانسوا: ببين زن! ما با ايران در بد وضعى بوديم، در واقع اين هواپيماهاى ما بود كه در شهرها، گلهگله مىآمدند بمباران مىكردند و در دريا كشتىهاى ايرانىها را مىزدند. حالا مىخواستى ما را هم بغل كنند و ببوسند؟ مگر يادت رفته سال ١٩٧٨ موقعى كه آن پيرمرد در نوفللوشاتو بود، مردم دسته دسته گل و شيرينى سر ما و شما مىريختند. خوب ديگر! در سالهاى جنگ، سياست ما شده بود حذف ايران، به خاطر دنبالهروى از آمريكا، و بعد متحد صدام شديم، به دستهجات آدمكش، و تروريست ضد جمهورى اسلامى اينجا پناه داديم. اينطورى اوضاع شكراب شد. ديگر بايد خودمان قبول كنيم. حالا ايرانىها هم درگير انقلاب و جنگ بودند. وسط دعوا حلوا تقسيم نمىكنند، ايرانىها مثلى دارند كه مىگويند «خود كرده