راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٦٣
پس از آن يزدانپناه به طرف تلفن مىرود.
در تهران هوا كاملًا گرم و روشن است.
پسر جوانى گوشى را بر مىدارد: الو!
يزدانپناه: سلام پسرم، چطورى بابا؟
پسر جوان از شادى فرياد مىزند: «سلام، بابا! حالت چطوره؟
يزدانپناه: يواشتر داد نزن، همسايهها بيدار مىشوند، خيال مىكنند دزد آمده.
پسر يزدانپناه: نه بابا، اينجا الآن لِنگِ ظهر است.
يزدانپناه: ببين، مامان هست؟
پسر يزدانپناه: نه.
يزدان پناه: آن دوستم دكتر احمدى را كه مىشناسى.
پسر يزدانپناه: همان كه قصه شما و ايشان هيچ وقت با هم تمام نمىشد.
يزدانپناه: به هر صورتى شده برايم پيدايش كن. آخرين آدرسش را دانشگاه شهيد بهشتى دادند. كار خيلى ضرورى دارم.
منزل دكتر احمدى
تلفن منزل به صدا در مىآيد و پس از سلام و عليكى گرم، احمدى مىگويد:
احمدى: خب مهندس عزيز، كجايى عزيز، بگو ببينم اصلًا تو را كجا مىشود پيدا كرد. اصلًا شما انقلابيون اسبق و سياستمدارهاى سابق و كاسبهاى لاحق! چه كار به ما واماندهها داريد؟
يزدانپناه: دكتر دست بردار! تو هم با اين زبانت، ما كى سياستمدار بوديم؟
احمدى: بله، ديگر كمحافظه شديد! تقصير تنها تو نيست، تو كه بسيجى و فرمانده جنگ هم بودى، اينقدر بىوفايى مىكنى! سياستمداران كه معلوم است. در مراسم عمومى و هفته جنگ، يك دستى شايد تكان بدهند. آن هم براى ما كه