راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٦٢
احمدى: يك كولهپشتى سه تايى از گلوله آرپىچى را برمىدارد.
يزدانپناه: كجا؟
احمدى: به پيشباز آن نرهغول كه با سرعت دارد مىآيد، فكر كردى بايد صبركنم تا همه را قتل عام كند.
يزدانپناه: ولى آخر چرا تو؟ من يا بچههاى ديگر مىرويم، همين چند دقيقه پيش اميد بيژنى رفت و شهيد شد.
احمدى: فرمانده، وقت نيست! فقط به قول شهيد چمران، «رقص من را در برابر شهادت شاهد باش»، فقط كتابهايم را براى كتابخانه مدرسهمان پُست كن و جنازهام را براى مادرم!
احمدى اين را گفت و با سرعت خود را با آرپىجى به آن طرف خاكريز انداخت و با چند حركت زيگزاگى، در بين تپههاى كوچك، خود را به نزديكى تانك رساند و با استقرار در زاويه خلاف ديد تانك، برجك آن را هدف قرار داد، اما متوجه شد كه سنگر تيربار، هدف بهترى است چون بر نيروهاى نفوذى مسلطتر است. همزمان با هدف قرار دادن تانك، نيروهاى پشت تانك نيز او به رگبار بستند، با انفجار تانك، او نيز هدف رگبار آتش قرار گرفت و دوستانش كه كارى از آنها ساخته نبود، از دور تنها نظارهگر رقص شهادت او بودند.
با انفجار تانك، سربازان عراقى عقب نشستند و احمدى پس از سى ثانيه، بى جان بر زمين افتاد، اما باز هم چند گلوله به طرفش شليك شد.
در اين طرف خاكريز يزدانپناه و ديگران گريه مىكردند.
منزل يزدانپناه
يزدانپناه: يافتم! مرد حسابى تو كجا بودى، اينهمه وقت اصلًا به يادت نبودم. بىانصاف چند سال است كه نديدمت!