راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٤٣
آمدند در سماع درويشى كف مىزدند، مىرقصيدند و مى خواندند كه خر برفت و خر برفت و خر برفت! درويش صاحبخر از همه جا بىخبر، بيشتر از بقيه مىپريد و شادى مىكرد و داد مىزد كه خر برفت و خر برفت و خر برفت! بعد از سماع، درويشان با شكم سير، هر يك به سراى خود رفتند. صبح درويش ديد كه از خر ريسمانى مانده و استخوانى، تازه فهميد خر برفتها براى چى بود!
درويش كه متولى خانقاه را كه ديد، اعتراض كرد: كه چرا به او خبر نداده كه خرش را خوردند؛ بيچاره متولى گفت: بابا وقتى آمدم كه به تو خبر بدهم، ديدم تو كه بيشتر از بقيه مىرقصيدى و داد مىزدى: خر برفت!
فرانسوا: پس حكايت، حكايت درويش است و ما هم خرخور!
ماريا: كاشكى فقط خر مىخورديد! خر، خاك و آب و نفت و اموال و زندگى؛ بدتر از همه ناموس و اخلاق.
فرانسوا سرش را با بىاعتنايى به طرف خيابان بر مىگرداند و ماشين در خيابانهاى شهر گم مىشود.
آندره كه متوجه بود كه باز هم فرانسوا غرق در خاطراتش شده با اشاره محيط را آرام كرد؛ اما فرنسوا به خود آمد و صحبت به مجلات همراه يزدانپناه و پروانه كشيد. تصوير پيرمردى نورانى در نجف بر روى جلد لوموند ١٩٨٧ به چشم مىخورد.
فضاى محوطه منزلى كوهستانى
پيرمردى حدوداً هفتاد ساله، در حال اصلاح باغچه است.
مىبيند ماشينى از دور مىآيد. و از ماشين اميلى و آندره و به دنبال آنها يزدانپناه و دكتر پروانه پياده مىشوند.
پيرمرد با خوشحالى و خوشروئى به استقبال آنها مىرود.
پيرمرد از ديدن دو ايرانى متعجب است و اميلى، ضمن معرفى آن دو مىگويد: