راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٤٢
ماريا: اما من يك مسيحى مؤمن هستم؛ در ثانى يك ايرانى، ايرانى! مىدانى يعنى چى؟
اينها كه شما مىبينى، نه ايرانىاند نه مسلمان، از اين دو اسمى دارند.
فرانسوا: ببين خانم اين قشرىبازى و سنتىبازى به من و شما نيامده!
ماريا: با تمسخر!، سنتى، سنتگرا، قشرى، امّل، عقبمانده و هزار كوفت و زهر مار ديگر، براى اينكه اداى بىاخلاقى غربىها را در نمىآورم، همه را قبول دارم!
فرانسوا: خانم! خيلى از اين ژنرالهاى ايرانى براى ميهمانىها و ارتقاء نه تنها زنهاشان را به ميهمانى مىآورند. بلكه جديداً چند تايى از دخترها و خواهرهايشان هم براى رسيدن به پُست بالاتر و آشنايى با آمريكايىها استفاده مىكنند.
ماريا: آقا! اين ديگه خيلى تهوعآوره، اسمش رو هم نيار!
فرانسوا صدايش را آرام كرد و گفت: البته بيشتر دنبال آمريكايىها و انگليسىها مىپلكند، آن مرتيكّه ياتسويچ، سرهنگ گراتيان ياتسويچ، رئيس پايگاه سيا در ايران يا آن خبرنگار عجيب غريب تايمز، شاپور جى و افسران اداره مستشارى آمريكا ... تازه آقايان جشن كليد هم برگزار مىكنند.
ماريا: خلق را تقليدشان بر باد داد/ اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد. قصه خر برفت مولوى را شنيدهاى؟
فرانسوا: نه، چى بود؟
ماريا: درويشى از كنار خانقاهى عبور مىكرد، ديد خسته است و شب نزديك، تصميم گرفت آنجا بماند. الاغ خود را به متولى خانقاه سپرد؛ شب دراويش ديگر در خانقاه گرد هم آمدند و سماع درويشى به پا كردند. چون گرسنه بودند، تصميم گرفتند خر درويش را از باب حق برادرى كُشته و بخورند؛ خر را سر بريدند و گوشتش را كباب كردند و آن درويش بىخبر را هم مهمان كردند! وقتى سر كيف