راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٤١
را ديديم، هم كشتار مردم در خيابان را و حمايت كارتر از كشتار مردم در ١٧ شهريور ١٣٥٧. ايرانى كه هم لبخند سياستمدارانه را ديد و هم ناجوانمردى را!
فرانسوا اينبار از شنيدن ايران و لبخند و ناجوانمردى دستپاچه شد. اندوهى دوباره او را گرفت و زير لب غرغركنان گفت: ايران، ايران، ايران!
و به ياد مىآورد گذشتهها را. اين صدا و موسيقى در ذهنش تداعى مىكرد كه او را به دنياى ديگرى برد.
اى ايران اى مرز پُر گهر
اى خاكت سرچشمه هنر
تداعى خاطرات فرانسوا
خيابانى در تهران و دوره حكومت محمدرضا پهلوى، فرانسواى جوان، سوار يك پژوى قديمى فرانسوى با نمره سياسى در حال رانندگى بود.
داخل ماشين، تشنج شديدى بين وى و زن جوانى، در جريان بود.
ماريا: ببين مرد! من اصلًا از اين بازىهاى آقايان خوشم نمىآيد.
فرانسوا: مگر چه مىشود؟ همه سران مملكت شما، با بانوانشان در اين مجالس هستند.
ماريا: ببين آقا! من با آن بانوان نمىخواهم يكى باشم.
فرانسوا: آخر آنها مثلًا مسلمان هم بينشان هست!
ماريا: اينها به همه چيز شباهت دارند غير از مسلمان، كدام زن مسلمان و ايرانى حاضره كه در كثافتكارى اينها شركت كند؟ تازه تو اين مثلًا مسلمانها را نمىشناسى! اينها از زمانى كه وارد اين محافل شدند، همه دين و ايمان خودشان را كنار گذاشتند.
فرانسوا: ولى ماريا من و تو مسيحى هستيم نه مسلمان.