راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٣٧
اعتماد ايرانىها به من آنقدر بود كه به آسانى مىتوانستم داخل لژهاى فراماسونرى با گرايش فرانسوى، انگليسى و آمريكايى رفت و آمد كنم.
آندره: ولى خودتان كه فراماسون نبوديد؟
فرانسوا: نه آندره! در اين سالها ما در ايران از هيچ چيزى منع نمىشديم؛ دوستان آمريكايى و انگليسى كه قدرت بلامنازع بودند و اصلًا قدرت سياسى مال اينها بود. تمام سياستها را خود اينها رقم مىزدند و شاه و نخست وزير و وزراء، صورتكى براى اين قدرت اصلى بودند.
آندره: عجب! يعنى شما كه شاهد وقايع بوديد، براى شاه نقش جدى قايل نيستيد؟
فرانسوا: آندره! آن مردك اصلًا كسى نبود. او حتى اختيار خودش را در برابر آمريكايىها نداشت. يادم است اين ابوالحسن ابتهاج در خاطراتش نوشته بود: هنرى بايرود، معاون وزير خارجه آمريكا، را براى كار سازمان برنامه بودجه آورده بودم. شاه ازش دلخور بود. وقتى علت دلخورىاش را پرسيدم، گفت: اين پدرسوخته! از ملكه ثريا، جلسه ملاقات خصوصى «راندهوو» خواسته بود.
آندره: يعنى تا اين حد؟
فرانسوا: بماند. اصلًا دردِ دلِ من اين نيست. اين هم تازه چيزى نيست. چيزهايى ديدهام كه به عقل جن هم نمىرسد. مشكل منهم از همين چيزها شروع شد.
فرانسوا كمى تأمل مىكند.
آندره: خوب پدر! من هم سراپا گوشم.
فرانسوا: آن سالها كه به مراكز فرهنگى ارامنه مىرفتم، با دخترى آشنا شدم، بلوند، خوشبرخورد و زباندان. فرانسه را خوب بلد بود. ادبيات فارسى و ارمنى