راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٣٦
فرانسوا داخل پارك منتظر مىماند؛ غازها را تماشا مىكند، براى آنها خوراكى مىاندازد، و به كودكان در حال بازى با حسرت مىنگرد.
پيرمردى از دور مىآيد، دست نوهاش را گرفته و پسرك با ولع، در حال خوردن بستنى است و پيرمرد سر به سرش مىگذارد. فرانسوا به آن دو خيره مىشود. به ياد جوانىاش مىافتد، هنگامى كه روزى ژوزف و ماريا را به پارك برده بود، ولى به علت اختلاف با ماريا، با قهر از هم جدا مىشوند و ماريا، دست ژوزف را از دست پدر جدا مىكند، كودك گريه مىكند و مادر دستش را گرفته و دور مىشود.
در حال مرور خاطرات، كه از خود بيخود شده است، ناگهان دستى از پشت شانهاش را لمس مىكند و آرام مىگويد:
آندره: كجايى پدر؟ خيلى در خيال فرو رفتهاى.
فرانسوا: آه، پسرم! آمدى؟
آهى عميق مىكشد، پس از قدم زدن و مقدمهچينى مىگويد ...
فرانسوا: آندره من عمر زيادى برايم نمانده، شما هم مرد كاملى هستيد و فعلًا نزديكترين مرد به خانواده من.
آندره: در خدمتم پدر!
پيرمرد آرام آرام قدم مىزند، به كنار نيمكتى مىرود و پس از كمى تأمل مىنشيند.
فرانسوا: آندره! من در سالهاى اول مأموريتم در تهران فعاليتهاى گستردهاى داشتم، آشنايىام به زبان فارسى و فرهنگ ايرانىها سبب شده بود، خيلى زود در مراكز ايرانىها در مراسم و ميهمانىها و محافل فرهنگى و سياسى راه پيدا كنم. اين مسئله، براى وزارت خارجه نيز خيلى مطلوب بود چرا كه مىتوانستم از قضاياى زيادى مطلع شوم.