راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٣٣
فرانسوا: ايمان كه نمىتواند واقعيتهاى فيزيكى را ناديده بگيرد و بر آن غلبه كند!
اميلى: ولى در همين شهر، بيخ گوش شما سياستمداران و در پيش چشم شما، پيرمردى هشتاد ساله و ريشسفيد با دست خالى، در حومه همين شهر مدرن، زير درخت سيب نشست و حكومتى كه شما و آمريكايىها و انگليسىها و ساير اروپا و دولتها همه از آن حمايت مىكرديد را سرنگون كرد و در كمال پيروزى، قهرمانانه در كشورش مورد استقبال گسترده واقع شد.
فرانسوا: بماند، خمينى رازى است كه همه در آن ماندهاند؛ هم ما هم انگليسىهاى شيطان، با همه دقتهاى سياسى و تاريخىشان و هم آمريكايىها با همه امكانات جاسوسىشان و هم شاه و ساواك و دولتش؛ هيچكارى از كسى در مقابلش بر نمىآمد!
اميلى: ولى پدر او كه اصلًا سياستمدار نبود. او كه يك پدر روحانى بود.
فرانسوا: آخوند، پدر روحانى عارف! آخر نمىدانى خمينى چه كسى بود؟ اين آدم با آنتصورى كه شما روشنفكرها از آخوند و پدر روحانى داريد، متفاوت بود.
اميلى: پدر! نظر شما درباره آيتالله خمينى، بايد خيلى شنيدنى باشد.
پيرمرد از صندلى بلند مىشود و راه مىرود، كمى مىلنگد.
فرانسوا: بدبخت شاه ايران! وقتى خمينى را از عراق بيرون كرد، فكر مىكرد كه هيچ جايى در دنيا قبولش نخواهند كرد. چون عراق با شاه سنگهايش را وا كنده بود و با هم بر سر اخراج خمينى توافق كرده بودند. الجزايرىها و سورىها هم جرأت نمىكردند، دشمن شاه و آمريكا و اسرائيل را به كشور خود راه دهند، كسى هم دنبال دردسر نبود.
اميلى: ولى پدر! مثل اينكه شما بوديد.