راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٣١
آندره: شايد!
اميلى: ولى پدر در كشورهايى كه مأموريت داشته، دولت فرانسه اقدامات كثيف در آن كشورها نداشته و چون غالباً سمت دبيرى داشته، وارد فعاليتهاى خاص سياست خارجى كه معمولًا با جنايت در كشورهاى محل مأموريت همراه است، نشده است ...
آندره: ولى پدر شما مشكل اخلاقى و شايد عاطفى دارد؛ بايد قبل از رفتن اين مشكل را حل كنيم؛ ممكن است در تنهايى مشكلساز بشود.
روشنايى صبح
فرانسوا داخل حياط روشن شده از نور خورشيد در حال قدمزدن است.
اميلى آرام آرام با لباس بلند خواب به حياط مىآيد.
اميلى: پدر! ديروز اجازه ندادى خبر را بگويم، ولى قبلش بايد بگويى مشكل چيست؟
فرانسوا: از كى تا حالا براى من تكليف تعيين مىكنى؟ چه اتفاقى افتاده؟
اميلى: پدر! موضوع رساله دكترى من در مورد ايران به تصويب رسيد و به زودى به اتفاق آندره به ايران خواهيم رفت.
فرانسوا: ايران؟ سفر به تهران؟
پيرمرد دوباره دمغ مىشود و آه از نهادش بر مىخيزد و زير لب نجوا مىكند.
ايران- تهران- خيابان فرانسه، محله ارامنه، كوچه ... و سپس آرام با خود مىگويد: ماريا، ژوزف ...
اميلى مىشنود، پدر چى گفتى؟ محله ارامنه، ماريا، ژوزف؟
فرانسوا: نه نه نه! هيچى با خودم بودم. چون به اسم ماريا علاقمندم، ژوزف هم اسم مورد علاقه من است.