راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٢٧٩
فرانسوا، پا پيش مىگذارد.
فرانسوا: براى هر ملتى، عدهاى براى آزادىاش فداكارى كردهاند.
احمدى: و البته عدهاى در برابر فداكارىهاى آنها ايستادهاند و فداكاران را به مسلخ كشاندهاند.
فرانسوا: پسرم! چه شد كه شما به اين وضع افتاديد؟
ژوزف نگاهى به چشمان فرانسوا مىكند، بوى آشنايى خاصى به مشام مىرسد.
ژوزف: فكر نمىكنم شما ندانيد چه بر سر ما آمده و چرا آمده؟
فرانسوا: من از كجا مىتوانم بدانم؟!
ژوزف: اتفاقاً خوب مىدانستيد، ولى سياست و منفعت اقتضا مىكرد، چشم ببنديد و سكوت كنيد و ناديده بگيريد. رنج ما را براى آزادى، و گاهى هم بر اين رنجها بيفزائيد.
آندره پا پيش مىگذارد و مىگويد: آقاى ژوزف بينوش! كمى مهربانانهتر صحبت كنيد.
ژوزف: من بينش هستم نه بينوش!
آندره: مىتوانم از شما بپرسم چرا نسبت فاميلى شما به هم اينقدر نزديك است؟! همينطور شما و اميلى بينوش؟
ژوزف: خداى من نمىفهمم، چه مىشنوم؟
اميلى پيش مىآيد: پدر موضوع چيست؟ چه مىبينم؟
آندره: هيچ از مادر، نشانى پدر را خواسته بودى؟
ژوزف: چرا؟ ولى پدر ما را در بدترين وضع رها كرده بود، مرا با زخمهايم، مادر را با همه مشكلات و دربهدرىهايش. پدر به دنبال منفعت و سياست بود. او وظيفه پدرى و مردانگى بهجا نياورد، مىدانى آندره! مادر چقدر مرا از اين بيمارستان به آن