راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٢٤٦
درد بسيارى از آنهايى كه شما مىگوييد، نظير رهبران احزاب سياسى و گروهها و سياستمداران، آن است كه همه در انتظار بهرهبردارى از او بودند، كه البته خير معنوى و سياسىاش به همه رسيد، ولى نتوانستند آنچه را كه خود مىخواهند بر او تحميل كنند. چرا كه آنها خودشان هر كدام مدعى نوعى رهبرى بودند؛ بىسبب نبود كه بسيارى، بعد از انقلاب از سر جنگ و خصومت با او در آمدند و بىدليل نبود كه مردم حول و حوش ايشان جمع شدند و با تمام وجودشان به او اعتماد كردند؛ چرا كه او حرف دل همه ملت را مىزد، قضاوت مهندس بازرگان به عنوان يكى از اين مخالفان، درباره امام شنيدنى است:
«يكوقتى شايد دو سال به پيروزى انقلاب مانده، آنموقع كه جوش و خروش در مملكت شروع شده بود؛ يعنى مبارزه راه افتاده بود و كمابيش هم اشخاص ادعاى رياست و رهبرى مىكردند. خبرنگار يكى از روزنامههاى انگليسى يك روز با بنده مصاحبهاى داشت، پرسيد كه آيا رهبر اين مبارزات- آنموقع مسئله اثبات انقلاب نبود، نبود، يعنى هنوز اين اسم گذاشته نشده بود- و اين حركت و نهضت، شما هستيد يا آن آقا (اسم يك آقاى ديگر را گفت)، گفتم نه ايشان هستند و نه بنده. اين مبارزات دو رهبر دارد، يك رهبر مثبت، يك رهبر منفى، رهبر مثبتش آقاى خمينى هستند و رهبر منفىاش اعليحضرت محمدرضا شاه پهلوى، كه با ظلمها و ستمها و رفتارهايى كه كرده و با تجربيات و اعمالش و با ساواكى كه عامل اوست، مردم را ناراضى و ناراحت كرده، و در وضع گرفتارى و سختى انداخته، به طورى كه همه را در حول اين محور- دشمنى با او و از بين رفتن او يعنى تله استبداد- متحد كرده و اين روحيه و وضع آن زمان ايران بود كه مردم بعد از گردش روزگار به اين نقطه رسيده بودند و آقاى خمينى هم متوجه اين نقطه شدند و به آن پيوستند كه بله، فعلًا استبداد در رأس و اساس تمام بدبختىهاى و گرفتارىهاى ما است، پس مادامى كه