راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ٢٠٢
بودند، به طور مثال، بيژن جزنى شاگرد خود من بود. من به او مىگفتم: پسر، تو اگر با ما مخالفى! برو در خارج يك جمعيت درست كن. اگر با ما هستى، اين شرط دوستى و انسانيت نيست كه عليه ما مبارزه كنى. وقتى كه مبارزه ما تعطيل شد، اينها مبارزات زيرزمينى را شروع كردند. اين يكى از نتايج تعطيل جبهه ملى بود كه مبارزه علنى و آشكار مبدل به مبارزه غيرقانونى تروريستى شد و نتيجه ديگر آن پيشرفت روحانيت در مبارزه شد. بعد از ما دستههاى مختلف چريكى به وجود آمد و به علت نبودن فعاليت جبهه ملى، اينها عقيدهشان از جبهه ملى برگشته بود و به چپ و روحانيت رو آورده بودند.»
عطايى: استاد فكر مىكنم تاريخ مصرف گرايشات ملىگرايانه نيز به خاتمه رسيده بود.
احمدى: مثل اين بود كه ملىگرايان فكر مىكردند مىتوانند با آمريكا و شاه كار كنند و به اهداف خودشان نيز برسند، حال آنكه اين قضيه بيشتر خيالى بود، حكومت بيشتر مىخواست با ملىگرايان بازى بكند، هر چند هر از گاهى هم با آنان آبگوشت ولايتى بخورد و هر موقع صلاح ديد و مخالفت آنها را ديد به زندانشان بيفكند.
عطايى: استاد! قصه آبگوشت ولايتى چيست؟
احمدى: شاه و علم براى آنكه از نيروهاى جبهه ملى، عليه دكتر امينى در سال ١٣٤٠ استفاده بكنند، نشستهايى را در سطح آقاى اسدالله علم، وزير دربار و از رهبران جبهه ملى، با هم داشتند كه به ظاهر مطرح مىكردند كه با همديگر آبگوشت ولايتى بخورند و راجع به اينكه سرپرستى پسر شاه را و يا چند پست سفارت را نيروهاى جبهه ملى بگيرند، بحث مىكردند كه در همين قضيه نيز شاه و علم سر آنها را بى كلاه گذاشتند و فقط از آنها استفاده تبليغى كردند.