راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٩٣
آندره: نه پدر! پسرت از ناحيه كمر گلوله خورده و روى صندلى چرخدار مىنشيند.
فرانسوا: واى خداى من! چقدر ما با اين مردم بد كرديم! من چقدر با اين زن و بچه، بد كردم!
فرانسوا در حالى كه اشك مىريزد: من ديگر طاقت ندارم، ممكن است سكته كنم و بميرم. من بهزودى مىآيم تهران، هرچى مىشود بشود، من ديگر مأمور سفارت نيستم كه برايم بِپّا بگذارند، الآن هم مثل سالهاى جنگ نيست، من نمىتوانم تحمل كنم.
آندره: اجازه بدهيد من زمينهاش را آماده كنم.
اميلى در حال آمدن به اطاق است، آندره مىگويد: پدر، اميلى اينجاست!
آندره تلفن را به اميلى مىدهد، اما با پايان يافتن گفتگوى فرانسوا و اميلى، تلفن آندره به صدا در مىآيد. آن طرف خط دكتر احمدى است.
احمدى: سلام موسيو! حالتان چطور است؟
آندره: خوبم، متشكرم، چه خبر؟
احمدى: يك خبر خوب برايتان دارم، حتماً خوشحال خواهيد شد. اگر بيائيد كلاس، خواهيد ديد.
آندره: باشد! الآن راه مىافتيم.
آندره با اميلى، آماده رفتن به دانشگاه و كلاس درس احمدى مىشوند.
در راه و داخل ماشين، آندره از اميلى مىپرسد: اميلى به نظر اين قصه ماريا و ژوزف خيلى جالب است، نه؟
اميلى: همينطور است، من هم خيلى به فكر افتادهام، به نظرم آشنا مىآيند ..
آندره: خوب در هر صورت، چهرهشان آشناست، به نظر من به ژوزف به تو