راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٩٢
هتل محل اقامت
صداى زنگ اتاق آندره و اميلى، به صدا در مىآيد؛ تلفنچى هتل مىگويد: آقاى آندره گوشى را برداريد، تلفن از فرانسه.
فرانسوا: الو سلام، آندره.
آندره: سلام پدر! حالتان چطور است؟
فرانسوا: خوبم، خيلى دوست دارم بدانم چه كرديد؟
آندره: پدر ديدمشان! خيلى هم به هم نزديك شديم، هنوز حرفى نزدهام ولى الفت خاصى حس مىشود.
اميلى: چى شده آندره؟ قضيه چيست؟
آندره با اشاره مىگويد: صبر كن! اميلى چون حس مىكند، موضوع بين آندره و پدر خصوصى است. آرام از اطاق خارج مىشود.
فرانسوا به آرامى مىگويد: آندره هنوز به اميلى چيزى نگفتهاى كه؟
آندره: نه پدر، هنوز نه!
فرانسوا: آندره! نظرت چيست، بيايم؟ بگو حالشان چطور است؟
آندره: ولى پدر شايد طاقت شنيدن را نداشته باشى.
فرانسوا: چى شده مگر؟
آندره: هيچ يادتان مىآيد درگيرى دانشگاه تهران سيزده آبان ٥٧ را. روز قبل از آتش زدن سفارت انگليس، آنروز پسرتان كه براى شركت در تجمع دانشآموزان رفته بوده، گلوله مىخورد.
فرانسوا: آندره چى مىگويى؟
آندره: متأسفانه پدر، همينطور است.
فرانسوا: حالا چى شده؟ حالش خوب است؟