راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٠٣
حالا ما سيزدهآبانىهاى اصلى اينجا در كوچهها پس مىافتيم، آنوقت شما جوانها اصلًا نمىدانيد قضيه چيست؟ بماند براى بعد، بعداً متوجه خواهى شد. چون كه ما در ايران هر چى داريم، سيزدهآبانچى!، اما سيزده آبان را كى مىخواهد معرفى كند؟ خدا مىداند.
منزل ماريا
زنگ نواخته مىشود، پشت آيفون پاسخ بله مىآيد.
ژانت به همراه آندره و اميلى، پشت در ايستادهاند. آندره آرام آرام به اميلى مىگويد: عزيزم! اگر چيز غير عادى در اين خانه ديدى و يا شنيدى عكسالعمل نشان نده، در ضمن خودت را همان اميلى معرفى كن!
اميلى تعجب كرده است، آندره كارت خبرنگارى خود را بيرون آورده و نشان مىدهد:
آندره هستم و ايشان همسرم اميلى.
ماريا: بفرمائيد، خوش آمديد!
پس از پذيرايى با قهوه ماريا مىپرسد: خوب چه چيزى براى موسيو و مادام جالب بوده كه براى تحقيق پيرامون آن آمديد؟
آندره: مادام فكر مىكنند حتماً بايد چيز جالبى وجود داشته باشد؟
ماريا: خوب البته!
آندره: من باخبر شده بودم كه در تهران يك خانم ارمنى است كه از فعالان سياسى قبل از انقلاب ١٩٧٩ بوده، حال آن كه انقلاب بيشتر به مسلمانها نسبت داده مىشود، خوب اين سوال به اندازه كافى جالب نيست؟
ماريا: خوب چه نوع فعاليتى؟
آندره: يعنى همكارى با گروههاى انقلابى، رساندن نامه گروهها به مطبوعات و