راز درخت سيب - توكلى، يعقوب - الصفحة ١٠١
منزل ماريا
تلفن خانه ماريا به صدا در مىآيد. ژانت پشت خط است.
ژانت: ماريا جان! ديروز يادم رفت به شما خبر بدهم يك آقاى خبرنگار از فرانسه آمده مىخواهد با شما مصاحبه كند. ظاهراً دنبال حوادث سالهاى ٥٧ ايران است. تو هم كه خوب در جريان بودى، اشكال نداره كه مشهور بشوى؟
ماريا تكانى مىخورد و مىپرسد: خوب چرا من؟ اين همه آدم در اين كشور بودند.
ژانت: خوب عزيز! حتماً يك زن مسيحى مبارز، آن هم با پسرش بايد سوژه خوبى براى فيلم و گزارش باشد.
ماريا: عجبا! حالا اين فرانسوىها بعد از ساليان دراز، دوباره فيلشان ياد هندوستان كرده، آمدهاند سراغ من، منكه اصلًا حوصلهشان را ندارم.
ژانت: ببين خانم! براى كنجكاوى هم شده كه مىارزد؟
ماريا: به خاطر تو باشد، ببينم چى مىشود.
ژانت: پس با هم مىآييم.
اميلى و آندره كه به ژانت معرفى شدند، به همراه ژانت عازم خانه ماريا مىشوند و در شهر تهران اتومبيلشان گُم مىشود.
ژوزف و عمليات سيزده آبان
در گوشه خيابان، جوانى با موهاى بلند و چهار شانه بر روى صندلى چرخدار در حال حركت است، او پس از خريد از مغازه ميوهفروشى و گرفتن نان، با ويلچر به طرف خانه حركت مىكند. كوچه خلوت است در راه در كنار يك جوى كوچك آب، چرخ ويلچر با كناره جوى هم مسير شده و داخل جوى مىافتد و ويلچر كج مىشود و اوّل ميوه و نان و وسايل او و سپس خودش از چرخ مىافتند و اين در